حكيمان ديگرى هستند كه قضاياى اخلاقى را به منزلهى فرمانهايى مىشناسند كه به كسى يا كسانى داده مىشود و از آنان رفتارى يا واكنشى در برابر آن انتظار مىرود . بنا بر نظر اين حكيمان گفتن اين كه دزدى بد است معادل اين است كه بگوييم دزدى مكن .
نظر اول چنانچه ديديم قضاياى اخلاقى را مبيّن تكليف و تعيين كنندهى رفتار انسانها نمىداند و آنها را تنها به منزلهى اظهار نظر شخصى محسوب مىكند . اما نظريهى دوم هر قضيهى اخلاقى را نشان دهندهى راهى و بيانگر وظيفهاى براى همگان مىشناسد . حال در برابر هر فرمان اخلاقى مىتوان به چون و چرا برخاست ، و در برابر هر طلب مىتوان از طالب پرسيد چرا طلب مىكنى ؟ و چرا بايد من چنان كنم كه تو مىخواهى ؟ آدميان خواه ناخواه در زندگى به حكم نياز و به پيروى از محيط و اجبار نيروهاى درون به فرمان بايدهايى تن در دادهاند ؛ اما هر انسان رشيد در لحظات نادر هشيارى ، همواره خود را محاكمه مىكند كه چرا اين بايد را برگزيدهاى و آن را نه ؟ و مشتاقانه در جستجوى بايدى فرمانى است كه جواز خود را بر دوش خود حمل كند و فرمانبردار را از چون و چرا در فرمان و فرمانده آسودگى بخشد . با خود مىگويد حال كه بايد « بايدى » را برگزيد آن را برگزينيم كه خود بالذات برگزيده باشد و حال كه ناچار بايد به طلب طلبكارى تن در دهيم طالبى را جستجو كنيم كه از او نتوان پرسيد چرا طلب مىكنى ؟ طلبى كه بودنش عين طلب ، و طلبش عين بودنش باشد ؛ ارادهاش عين ذات ، و ذاتش عين اراده باشد . هم طالب بالذات و هم مطلوب بالذات باشد . از همه بتوان پرسيد چرا طلب مىكنند ؛ اما از او جاى اين سؤال نباشد ( لا يسئل عمّا يفعل وهم يسئلون )
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 389
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٣٨٩