رابطهى اعتبار با حقيقت :
هرچند ادراكات اعتبارى متولد از ادراكات حقيقى نيستند ليكن بدون ارتباط هم نيستند . واقعيت اين است كه پيدايش هرگونه اعتبار بر اثر نياز فرد يا جامعه است . نياز ، امرى واقعى و حقيقى است . مىگويند : چگونه از واقعيت و هستى ، لزوم و ضرورت و « بايد » زائيده مىشود ؟ ! مگر ممكن است از قياس : گاو حيوان است و حيوان علف مىخورد ، نتيجه گرفت كه : بايد براى اين حيوان علف آورد ؟ ! « هست » ، « بايد » ، نتيجه نمىدهد ، و بايد هم هست را نتيجه نمىدهد . فقط مىتوان نتيجه گرفت كه : گاو هم علف مىخورد .
ولى توجه داشته باشيد كه ما هم نمىگوييم رابطهى توليدى و منطقى ميان مقدمات و نتيجهى مزبور وجود دارد ؛ ما فقط مىگوييم : بىارتباط هم نيست . ترتيب ادراكات حقيقى ما براى رسيدن به نتيجهى اعتبارى به اين صورت است كه فى المثل مىگوييم : ما مىخواهيم به كمال برسيم ( اين يك واقعيت است - هست ) ؛ يعنى شوق مزبور به عنوان يك واقعيت در ما وجود دارد . رسيدن به كمال برنامه دارد ، اين هم يك امر واقعى است ، قانونمندى طبيعت ؛ كشف كردهايم كه يكى از مواد برنامهى كمال ، استفاده از اين شىء خاص است كه براى روح يا جسم ما مفيد است ( اين هم يك واقعيت است ) ؛ نتيجه مىگيريم كه رسيدن به كمال از طريق استفاده از اين شىء خاص - جسمانى يا روحانى - ميسّر است . آنگاه عنوان ضرورت و بايد را براى استفاده ( عمل ) از شىء مزبور اعتبار مىكنيم و مىگوييم :
استفاده از آن الزامى است . و علّت اعتبار مزبور ( اعتبار ضرورت براى عمل ) ميل به تحقق ايدهى خود يعنى كمال مىباشد . ابتدا عنوان ضرورت را كه در واقع براى يك شىء محقق است براى عمل تحقق نيافته اعتبار مىكنيم و آن را محقق مىبينيم و مشتاقانه به سوى امر تحقق يافته ( به حسب اعتبار ) مىشتابيم .