و بنابراين معناى مقابل آن يعنى متفرع بودن و بنيادين نبودن را معناى ديگر اعتبارى مىدانيم .
4 - معناى سوم اعتبارى ، وجودى است كه ضعيف بوده و به عنوان يك هستى مستقل در برابر اشياء ديگر حساب نمىشود ؛ بلكه صرفاً به خاطر ارتباطى كه با يك موجود دارد از آن انتزاع مىشود و از اين راه هستى ضعيفى به آن نسبت داده مىشود . كليهى مفاهيم انتزاعى مانند بالا و پايين بودن ، پدر و فرزندى ، برادرى و . . . از اين قبيل هستند .
در برابر اين معنا موجودات حقيقى به آنهايى گفته مىشود كه خود ، وجود مستقلى دارند .
نبايد تصور شود كه مفاهيم اعتبارى انتزاعى بدين معنا اساساً وجود نداشته و امورى عدمى هستند . زيرا اگر عدمى صرف بودند نسبتشان به پديدهها على السّواء بوده بايد بتوانيم فى المثل ديوار پهلوى خود را نيز بالاى سر خود حساب كرده عنوان بالا بودن را از آن انتزاع كنيم ! همانطور كه در سقف بالاى سرمان چنين مىكنيم ! نخير ؛ اينها عدمى نيستند ، بلكه وجودهايى ضعيف مىباشند .
5 - معناى چهارم اعتبارى ، مفاهيم تصورى و تصديقى است كه حقيقتى نداشته صرفاً در ظرف رفتار و كردار اعتبار مىشوند . ما در اين گونه اعتبارها در حقيقت برخى مفاهيم واقعى را به همانطور كه هستند ، براى حركات مختلف خود و انواع رفتار و موضوعات رفتارى خويش اعتبار مىكنيم يعنى بهطور عاريت بر چيزهايى ديگر غير از آن واقعيات تطبيق مىكنيم ، و هدف از اين اعتبار و استعاره و تطبيق ، صرفاً دست يافتن به اهداف مختلف زندگى مىباشد . همچون اعتبار رياست يعنى رأس بودن براى فرمانروا به اين عنوان كه او را به جاى سر در بدن مىنشانيم .
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 367
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٣٦٧