تصور ذهنى خود نوعى « وجود » است ، وجود ذهنى ؛ ليكن چنين وجودى وجود خود شىء نيست ؛ وجود ذهنى آن است . همانطور كه اگر آتشى را و يا گلى را در ذهن تصور كنيم ، تصور مزبور وجود خارجى آتش و گل نمىباشد و فقط ماهيت و مفهوم آنهاست و آثار خارجى آنها را ندارد .
همچنين مفهوم وجود كه در ذهن تصور مىشود حقيقت خارجى وجود نمىباشد . البته ميان وجود و آتش اين فرق است كه آتش ماهيتى دارد كه بنفسه در ذهن حاضر مىشود ؛ ليكن وجود از آنجا كه عين خارجيت است در ذهن نمىآيد و تنها مفهومى انتزاعى از آن وارد ذهن مىشود . - خوب دقت كنيد - معناى اين جمله آن است كه وجود خارجى ، مصداق ذاتى مفهوم وجود نيست ، و مفهوم مزبور در ذات آنها نمىباشد ؛ به خلاف مفهوم انسان براى افراد آن .
ب - مفهومى كه تمام جهات مصداقى و فردى آن ، جهت ذهنى بوده خارجيت ندارد ؛ مانند مفاهيم منطقى چون كلى ، جنس ، فصل و . . . دقت كنيد - آنچه در خارج حقيقت دارد انسان است نه وصف كلّيت آن ؛ حيوان است نه عنوان جنسيّت آن ؛ درّاك است نه عنوان فصليّت آن براى انسان و . . . ، اينها عناوينى انتزاعى هستند كه از موجودات خارجى به طور غير مستقيم و با وساطت عناوين اوليهى آنها ( انسانيت و حيوانيت و . . . ) گرفته مىشوند .
البته همانطور كه در بحثهاى مربوط به آغاز شناخت توضيح داديم مفاهيمى هم كه در خارج نيستند و يا عين خارجيت هستند ، انتزاعى مىباشند ، و هرچند حسى نيستند ليكن بالاخره به حس برمىگردند ؛ ولى به طور غير مستقيم و با وساطت ادراكات حسى و از طريق حكمهاى ذهنى در قضاياى ذهنى .
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 365
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٣٦٥