آگاهى است . . . » ؛ ولى مگر آگاهى و رشد فكرى تضاد را بر طرف مىكند يعنى بر تضاد اقتصادى تسلط دارد ؟ ! اگر اين طور است كه معلوم مىشود آگاهى ، اصل و زيربناست ! نه اقتصاد .
اشكال ديگر اين كه اگر تضاد از ميان برود بنا بر مبناى ديالكتيسينها ، حركت هم از ميان مىرود و ركود پيدا مىشود . جامعهى انسانى يك اجتماع جامد و ايستا خواهد شد ! آن وقت حركت تكاملى انسان چه خواهد شد ؟ همهى فعاليتها براى اين بود كه به كمال برسيم . آخرين حدّ كمال بنا به مكتب مزبور رشد اقتصادى كمونى است و ديگر حركت متوقف مىشود ! !
اشكال ديگر حالت جزميت در گزينش تاريخى اين آقايان است . از كجا كه علت تحول تاريخى در گذشته مسائل اقتصادى بوده و از كجا كه تحول اقتصادى گذشته بر محور اين دورهها بوده است ؟ در زمان خودمان كه مىبينيم خلاف گفتهاند . كشورهاى صنعتى اروپائى و غربى در اوج روش سرمايه دارى ، بدون انقلاب و تحول باقى ماند ، روسيه عقب مانده با يك تحول اجتماعى حزبى به يك زندگى سوسياليستى رسيد ! و سپس از ميان رفت ، همانطور كه حدود چهل سال پيش ، اينجانب در كتاب « مالكيت خصوصى در اسلام » نوشته بودم كه حكومت سوسياليستى شوروى به زودى از بين خواهد رفت . و به نظر مىرسد كه اتحاد ايالات متحده امريكا هم كه يك اتحاد قسرى و جبرى دارند در آيندهى تاريخ از هم مىپاشد .
به هر حال ، ما حركت تاريخ را بر اساس فكر و انديشه مىدانيم .
عالىترين استعدادهاى انسانى در انديشهاش نهفته است و گفتيم كه همان استعداد و شوق يك پديده ، عامل حركت اوست . هر عاملى تا فكر را تغيير ندهد جامعه را نمىتواند تغيير دهد ؛ و خود آن عامل هم بر اساس يك
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 343
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٣٤٣