دارد شامل مسائل فكرى نيز مىباشد و بنابراين يك روش شناخت مىباشد ؟ !
توضيح
ولى باز هم اصول مزبور يك روش شناخت حساب نمىشوند . بنا به آنچه گفته شد اين اصول فقط به ما مىگويند فكر هم مانند همهى جهان عينى حركت دارد ، و تضاد دارد ، و جهش دارد ، و تأثير متقابل . ولى راه شناخت همين مطلب و مطالب ديگر جهان چيست ؟ اين اصول يك نظريه دربارهى جهان عينى و ذهنى مىدهد ولى راه شناخت همين مطالب و مطالب ديگر چيست ؟
خوب بود پيروان ديالكتيك برخى مسائل ديگرى كه مورد قبولشان است به عنوان روش شناخت ارائه مىدادند ، مثلًا تجربى بودن را .
خوب بود مىگفتند : راه شناخت جهان تجربه است ، يا مىگفتند : در هر قسمتى از جهان با متد خاصى بايد بررسى كرد و متدها را ارائه مىكردند .
هرچند ما روش شناخت تجربى را به معناى انحصاريش قبول نداريم ولى به هر حال يك روش شناخت است . اما بحث در اين كه اين جسم خاص حركت دارد يا نه ، همهى جهان حركت دارد يا نه ، فكر حركت دارد يا نه ؟ عيناً مثل بحث از حركت و سكون زمين است و اين يك نظريه است نه يك روش شناخت .
حالا صرف نظر از اين كه ( چنان كه در گذشته هم اشاره كرديم ) جارى كردن اصول مزبور را در فكر و شناخت ، چيزى جز سوفسطىگرى و انكار علم نمىباشد !
اگر علم حركت كند و مفاهيم ذهنى حركت كنند و حتى مفهوم حركت و تغيير هم حركت كند ديگر هيچ گونه علمى براى انسان نمىماند . حتى مقدمات يك دليل هم لحظهاى درنگ نمىكنند كه آنها را بدوشيم و