مانع حركتند ؛ و بايد موانع حركت را برداريم .
چند نكته
1 - شوق و ميل باطنى ، و خود ماده و حركت آن ، و وصول به نقطهى كمالِ برتر ، همگى معلول علت مجرد برتر از ماده هستند ، و اين مربوط به بحث الهيات فلسفه و نيز بحث علت و معلول مىباشد . در آن مباحث با دليلهاى فراوان اثبات مىشود كه هر موجود ممكن چه ذات ، و چه صفت ، و چه عمل و حركت ، همه معلول يك موجود واجب ذاتى مىباشند . و ممكن و وجود محتاج ، عين ارتباط به علت واجب مىباشد و اين ارتباط ، هم در اصل وجود و هم در بقاى آن محفوظ است ، و ممكن حتى براى يك لحظه هم نمىتواند از علت خويش منقطع باشد و گرنه فانى و معدوم خواهد شد .
البته در طبيعيات فلسفه به عوامل و وسائط ايجادى نيز علت گفته مىشود ؛ ليكن اين تعبير مسامحى است و علت واقعى همان علت ايجادى است كه خداوند مىباشد .
2 - ديالكتيسينها ديالكتيك را يك روش شناخت مىدانند . روش شناخت بايد ما را به شناخت جهان رهنمون باشد . بايد كمى توقف نموده دقت كنيم ببينيم اين روش مىتواند ما را به مجهولى از جهان رهنمون باشد ؟ اصول اين روش به ما مىفهماند كه جهان در حركت است و علت آن هم تضاد است . اين نظريه چه كمكى در شناخت جهان به ما مىكند كه اگر اين نظريه را كنار بگذاريم ديگر نمىتوانيم جهان را بشناسيم ؟ منطق كلاسيك را يك روش شناخت مىشمارند زيرا در آن منطق مىفهميم شناخت بايد بر اساس يقين باشد و يقين از راه تجربه و غيره - كه در منطق بيان شده است - به دست مىآيد ، ذاتيات اشياء را هم با متد خاصى كه در