نمىباشد . و ثانياً در هر مرحلهاى شوق ماده به صورت مرحلهى بعدى مىباشد . و بنابراين شوق همراه به صورت خاصى است ؛ خاص در هر مرحله .
بنا بر آن چه گفتيم عامل حركت همان ميل و شوق ماده به كمال است .
ميل مزبور تاب سكوت و ركود را از ماده مىبرد و آن را به جلو مىبرد .
( پرىرخ تاب مستورى ندارد ) و در عين اين كه تضاد به معناى مزاحمت يا تفاعل و تأثير و تأثر ميان موجودات طبيعى را قبول داريم ، آن را عامل حركت نمىدانيم ، در عبارات گذشته هم ملاحظه كرديد كه فيلسوف بزرگى مانند صدرالمتألهين « قده » در عين حال كه تضاد را لازمهى ذاتى وجودات طبيعى مىداند ، عامل حركت را شوق موجود در كمون هر ماده مىداند .
ضمناً از بيانات گذشته معلوم شد كه تا همهى استعدادهاى نهفته در مادّهى جهان طبيعت ( به طور كلى ) به فعليت نيامده است ، حركت ادامه دارد ، و چه مىدانيم شايد استعدادى عجيب در جهان طبيعت و اين عالم خاكى است كه پايانپذير نباشد و هر قدر انسان كامل بيرون دهد مجدداً خاكش مىتواند انسانى و شعور و شورى بيافريند . حديثى هم نقل شده كه « پس از حشر و تشكيل بهشت و جهنم براى اين انسانها ، از نو آدم و حوايى و انسانهايى به وجود مىآيند » .
تضاد يا شوق يا تفاعل
آنچه درباره تضاد به معناى تزاحم گفتيم چيزى است كه از كلمات فلاسفه و برخى نصوص و تعبيرهاى مذهبى استفاده كردهايم و در گذشته ديديم كه در ادبيات شعر و محاورهى مردمى نيز شايع است . و مفهوم اين تعبير اين است كه دو پديده با يك ديگر مخالفند و در ستيز هستند تا