جديدترى بشوند ؛ عامل تغيير و فساد هم تضاد و تزاحم و تصادم عوامل طبيعى است . « 1 » پس اگر تضاد نباشد تغيير و فساد پيدا نمىشود و كون جديد و تداوم فيض در طبيعت تحقق نمىيابد . اين است معناى « لو لا التضاد ما صحّ دوام الفيض عن المبدأ الجواد » .
اگر تضاد عامل حركت باشد پس خود تضاد معلول چيست ؟ تضاد يعنى تزاحم و برخورد و تصادم ؛ و اين خود يك نوع حركت است و آن هم پس از حيات و تحرك طبيعى يك موجود است كه به راه مىافتد و سپس به چيزى ديگرى كه آن هم در حركت است برخورد پيدا مىكند .
اگر حركت معلول تضاد است و تضاد هم درونى و ذاتى است ديگر نبايد هيچ حركتى متوقف شود و نبايد فلته و انحراف و نقص وجود داشته باشد ! پس اين همه چيزهائى كه از مسير تكامل منحرف شده و گنديده و يا ناقص شدهاند از چيست ؟ اگر حركت معلول تضاد است و تضاد هم درونى و ذاتى است برخورد انسان را با طبيعت چگونه توجيه مىكنيد ؟ آيا انسان را با طبيعت جامدى چون كوه و درّه و رود يك واحد خارجى مىشماريد و تضاد و برخورد اينها را تضاد درونى يك موجود خارجى مىشماريد ؟ ! و آيا براستى برخورد انسان را با كوه و رود تضاد مىشماريد ؟ ! تضاد هر گونه برخوردى است ؟ يا تضاد درگيرى دو طرفه است . در عرف شما و لغت شما و علوم تجربى شما و لابراتوارهاى شما برخورد يك انسان را در شب تار با ديوار تضاد و جنگ و نزاع توجيه مىكنند ؟ يا فقط اصطلاحى است كه رواج مىدهيد و توجيهى برايش نداريد ؟
هامش
( 1 ) - / و به قول شاعر عرب :
اشاب الصّغير وافنى الكبير كرّ الغداة ومرّ العشىّ
رفت و آمد صبح و شب ، كودكان را پير و پيران را به هلاكت رسانده است . و ديگرى مىگويد : « افناه قيل اللَّه للشمس اطلعى : فرمان خدا به خورشيد كه طلوع كن ، اين تغيير را به وجود آورد »