تجلّى مىكند . انسان مىميرد و خاك مىشود و دوباره تجلّى مىكند و همينطور ساير تغييرات جهان طبيعت كه در اثر درگيرى عوامل گوناگون به وجود مىآيد و مواد طبيعت را پس از تغيير براى پذيرش صورت ديگر آماده مىسازد .
اين نه به اين معناست كه پيش از تضاد اصلًا حركتى نبوده و با تضاد حركت شروع شده است ، بلكه به اين معنى است كه حركتى كه قبلًا بوده با حركتى ديگر تصادم پيدا كرده و اين تصادم موجب از بين رفتن يكى و تغيير شكل دادن و آماده شدن براى حركت و پذيرش صورت و فعليت جديدى مىشود .
پس اين تعبير فلاسفهى اسلامى با آنچه ديالكتيسينها مىگويند از دو جهت تفاوت دارد :
1 - ديالكتيسينها پيش از تضاد حركتى نمىبينند و حركت را معلول تضاد مىدانند ، ولى فلاسفه ، حركت اين عالم را معلول استعداد ذاتى براى تكامل مىدانند و استعداد مزبور و فعليت حركت را معلول ذات بارى تعالى مىدانند .
2 - منظور از حركت و فيض جديد كه فلاسفه آن را معلول تضاد مىشمارند صورتهاى جديدى است كه پس از حركت اوليه و بروز تضاد و تغيير ماده و پذيرش و آمادگى ماده براى صورت جديدى به وجود مىآيد نه هر گونه حركت تكاملى ، ولى ديالكتيسينها هرگونه حركت تكاملى را معلول تضاد مىدانند .
فلاسفه معتقدند چون مواد عالم طبيعت متناهى است و صور و كمالات ، نامتناهى ، حتماً بايد مواد طبيعى با تغيير و فسادى كه بر آنها عارض مىشود صورت موجود را از دست بدهند تا پذيراى صورت
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 324
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٣٢٤