مباحث فلسفه مىباشد . ولى به هر حال مهم اين است كه تضاد در اين دو علم دو معنى ندارد كه يكى را منطقى و ديگرى را فلسفى بدانيم . تضاد يك معنى بيش ندارد چه در منطق و چه در فلسفه « 1 » گرچه در برخى قيود آن ميان محققين اختلاف است چنان كه سابقاً تذكر داديم . اين اختلاف در معناى برخى ديگر از انواع تقابل مثل عدم و ملكه نيز وجود دارد . البته همانطور كه قبلًا گفتيم احياناً در معناى حقيقى تضاد توسعهاى داده شده به درگيرى و تصادم و تزاحمى كه ميان اشياء خارجى در حالات و اوصافشان وجود دارد تضاد گفته مىشود كه در زبان فلاسفه و متون مذهبى و ادبيّت و محاورهى مردمى نيز به طورى كه قبلًا ديديم شيوع دارد ليكن اين معنى ربطى به منطقى بودن يا فلسفى بودن ندارد و به علاوه همان هم متناسب معناى اصل تضادّ آمده است . يعنى اين دو حالت در يك جا جمع نمىشوند . توضيح بيشترى در فصل « فرق يك نظريه با يك روش شناخت » خواهد آمد .
آيا تضاد عامل حركت است ؟
آنچه گفتيم دربارهى معناى تضاد و تناقض بود . حالا ببينيم صرف نظر از اشكال در معناى تضاد و پذيرش تضاد ، آن چه را تضاد ناميدهاند ، آيا راستى تضاد ودرگيرى اشياء خارج و يا قطبهاى جامعهها با هم ( چه اينها را تضاد درونى بناميم و يا طبق آنچه در توضيح كلمهى واحد گفتيم برونى باشد ) عامل حركت است ؟
هامش
( 1 ) - / صدرالمتألهين تضاد را به معناى تمانع و تصادم و تفاعل به كار برده ( ج 7 ص 71 ط جديد ) و در عين حال در فصل مربوط به تقابل ، تضاد را طبق اصطلاح مشهور معنى مىكند و به عدم امكان اجتماع ضدين تصريح مىكند ( ج 2 ، ص 112 و . . . ط ج )