وجود ( پيش از هر گونه تخصص و تقيد به مادى بودن يا مجرد بودن يا هر قيد ديگرى ) مىباشد ولى مطلق موجود يا موجود خارجى ؟ اگر موجود خارجى را موضع فلسفه بدانيم چنان كه عدهاى از جمله محقق دوانى گفتهاند ديگر بحث از تضاد و تناقض يك بحث فلسفى نيست ؛ « 1 » زيرا تضاد در وجود خارجى نيست و در فلسفه از عدمها و نيستى بحثى نداريم .
اگر دربارهى عدم بحث مىشود دربارهى مفهوم عدم به طور كلى است نه عدمهاى خاص . ولى شما مىتوانيد بگوييد : اين مطلب موجب طرد بحث تضاد از فلسفه نمىشود زيرا تضاد به معناى تزاحم كه وجود دارد و تضاد به معناى ضديت اصطلاحى هم گرچه وجود ندارد ولى يك قانون كلى است براى كشف وجود ولا وجود اشياء ؛ به اين معنى كه چون اجتماع ضدين وجود ندارد ، كاشف از وجود متفرق اضداد است و فقط فلسفه است كه مىتواند از چنين چيزى بحث كند . از طرفى فلسفه از موجود بما هو موجود ( هرچند خصوص خارجى ) بحث مىكند و وحدت و كثرت از عوارض موجود است و يكى از اقسام كثرت تقابل است و تناقض هم از انواع تقابل مىباشد .
جهت منطقى بودن بحث تضاد اين است كه منطق از معرف و حجّت ( تصوّرات و تصديقات موصله به مجهولات ) و به تعبير ديگر از معقولات ثانيهى موصله به مجهولات « 2 » بحث مىكند و بحث از قضيه كه جزء قياس و حجت است ايجاب مىكند كه خصوصيات تغايرى قضيه از تناقض و تضاد و ساير انواع تقابل و همينطور خصوصيات وحدتى قضايا از حمل
هامش
( 1 ) - / محقق دوانى مىگويد : در فلسفه از وجود ذهنى بحثى نداريم و حتى ماهيات و مقولات مربوطبه خارج هستند . وى به همين جهت معتقد است كه شناخت يك عرض كيفى نيست و تسامحاً كيف نفسانى خوانده مىشود زيرا كيف و كم و جوهر و . . . همه مربوط به وجودات خارجى هستند
( 2 ) - / به كتابهاى « المنطق المقارن » ، چاپ دوم ، ص 30 و « مقصود الطالب » چاپ سوم ، ص 78 ، رجوع فرماييد