كرديم و گفتيم كه اصل مزبور انتقادهايى دارد . به فرض كه از نظر ما اصل مزبور درست باشد به چه جهت بتوانيم به هر كسى كه حركتى را مطرح مىكند نسبت بدهيم كه او هم اين اصل را قبول دارد و همان را مىخواهد بگويد ، تا بخواهيم جملات قرآن را نيز در همين قالب معنى كنيم .
تقابل مستكبر و مستضعف ، هابيل و قابيل ، مؤمن و كافر و مانند اينها را نيز خواستهاند از موارد تضاد بگيرند ؛ بلى درست است كه حالت هابيلى با حالت قابيلى ، استكبار با استضعاف ، و شايد ايمان و كفر ( اگر ايمان باور به خدا ، و كفر نفى خدا ، و يا باوريت ، طبيعت و غيره باشد ؛ نه اين كه ايمان باور و كفر ناباورى صرف باشد ) ضديت دارند ، ولى مگر در يك واحد حقيقى و از جهت واحد جمع شدهاند .
چند تذكر
1 - قوه و فعل
عدهاى تصور مىكنند بحث قوه و فعل در فلسفه ، همان بحث تضاد است ؛ احياناً شنيده شده كه مىگويند اصل تضاد و اجتماع ضدّين مطلب تازهاى نيست كه ديالكتيسينها بگويند ، اين را فلاسفهى ما از قديم در بحث قوه و فعل گفتهاند ؛ مثال معروف تخممرغ هم مورد همين بحث قوه و فعل است ؛ در تخم مرغ قوه و استعداد جوجه شدن است و هنگامى كه جوجه تحقق يافت ديگر قوهى جوجه شدن نيست بلكه قوهى مرغ شدن و فعليت جوجه شدن است ؛ در تخم مرغ دو ضد هست ؛ تخم مرغ و جوجه . در جوجه هم دو ضد هست ؛ جوجه و مرغ ، در مرغ هم دو ضدّ مىباشد ؛ مرغ و مرگ ، نيروى حافظ حالت اول را مثبت و تز مىنامند يا نهاد ( تخم مرغ ) ؛ نيروى خواستار حالت دوم را منفى يا آنتى تز يا برابر نهاد مىنامند و از درگيرى اين دو نيرو حالت سومى به وجود مىآيد كه آن را سنتز يا همناد