مسلماً خير و شر در خارج هستند و اينها ضد يكديگرند . اين مورد هم مثل ساير موارد استشهادشان بىمورد است ، شرّبالّذات ( وجودى كه بالذات شر باشد ) اصلًا نداريم ، شرّ بالقياس ( يعنى در مقايسه و به اضافه به چيز ديگرى شر است و براى آن بد است ) داريم ولى به يك منشأ عدمى برمىگردد ؛ مثلًا اگر عقرب بفهمد كه زهرش را كجا بريزد بد نيست ؛ شرارت عقرب از جهلش مىباشد كه نمىداند زهرش را كجا بريزد ؛ به علاوه اين كه شر و خير در يك واحد حقيقى و از جهت واحد جمع نشدهاند .
خواستهاند آيهى « ولكلّ امّة اجل فاذا جاء اجلهم لا يستأخرون ساعةً ولا يستقدمون » ؛ هر امتى مدّتى دارد وقتى مدتشان سر رسيد ساعتى تأخير ندارند و پيشى هم ندارند ؛ را دليل جهش و تبديل حركت كمّى به كيفى بگيرند ؛ يعنى حركتهاى قبلى كمّى بوده و سر رسيد اجلشان حركت كيفى است .
آيات : اذا السّماء انشقّت وقتى كه آسمان شكافته شود ؛ و : اذا النّجوم انكدرت وقتى كه ستارگان گرفته شوند ؛ را نيز دليل همين انقلاب كيفى گرفتهاند .
خوب ، اگر بناست جملهاى كه دلالت بر حركتى دارد به اصل اصطلاحى تبدّل كم به كيف معنا كنيم بايد بيشتر آيات قرآن كه دربارهى تجلى اسماء و صفات الهى در جهان است و يا صرفاً حركت انبياى الهى و تاريخى اقوام را مىگويد و يا دربارهى معاد سخن مىگويد همه را مربوط به اين اصل بدانيم .
ولى اين تشبيهات در صورتى است كه حركتها را كلًا در قالب كمّ و سپس كيف بريزيم و آن وقت هر كلمهاى كه حركتى را مطرح مىكند در قالب كم و كيف قرار دهيم ولى پيش از اين دربارهى اين اصل صحبت
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 314
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٣١٤