احكامى كه به وسيله مفهوم عام يك كلى ( انسان ، مثلًا ) براى افرادش ثابت كردهايم بتوانيم به افراد سرايت بدهيم ؛ اگر رسيدن به كلّى به طور گذار از كميّت به كيفيّت بوده ذاتاً تغيير يافته ، مانند بخار نسبت به آب باشد ديگر نمىتوانيم به وسيلهى يك مفهوم كلى ، دريافتى از جزئيات پيدا كنيم ، و رابطه ما با افراد عينى قطع خواهد شد و اين چيزى جز سوفسطائيّت و سقوط در درهى شك و جهل به واقعيت نيست !
درست است كه مفهوم كلى كاملتر از مفهوم جزئى است ، زيرا قابل تعميم و گسترش است و انحصار و محدوديت ندارد ، ليكن اين نه به اين معناست كه كمال مزبور بر اثر حركت به وجود آمده باشد ، پيدايش يك مفهوم كلى بر اثر انتزاع است ، كه قبلًا در دفتر دوم توضيح داديم . مفهوم حسن ، در ذهن ما حركت نمىكند تا به مفهوم انسان ارتقا يابد ، بلكه ذهن ما خصوصيت فرديّت حسن را حذف نموده اصل جامع انسانيت را حفظ مىكند .
اصل تضاد
مىگويند : عامل حركت هر شىء درگيرى درونى آن است ، همه اشياء و حوادث طبيعى حاوى تضاد داخلى مىباشند ، تضاد ميان دو جهت مثبت و منفى ، گذشته و حال ، عنصر از ميان رفته و عنصر بردارنده ، تضاد كهنه و نو ، مرده و زنده ؛ حركت تكاملى اشياء به صورت تحول تدريجى و آرام نيست بلكه به صورت ظهور و تجلى تضادهاى داخلى آنها مىباشد . « 1 »
اين اصل در نظر ماركسيستها به اندازهاى مهم است كه وقتى در ديدار هگل از گوته ، شاعر معروف آلمان - اكتبر 1827 - ، گوته از وى پرسيد : اين
هامش
( 1 ) - / كتابهاى متعدد ماركسيستى ، از جمله ماترياليسم ديالكتيك به قلم استالين