نجيب محمود در كتاب « خرافهى متافيزيك » مىگويد : « قانون امتناع تناقض فقط يك قرارداد اجتماعى است و اگر بر خلاف آن هم قرارداد كنند صحيح است و انديشه طبق آن درست مىباشد » !
در برابر برخى ديگر از ماركسيستها كه تا حدودى حقيقت را درك كرده هم چون پلخانف روسى اقرار كردهاند كه اصل عدم تناقض قانون كليه ذهنهاست « 1 » و چون فورت نويسندهى كتاب « نظريهى شناخت » كه در برابر پيروان سينهچاك ماترياليسم ديالكتيك كه مىگفتند منطق هم ( به طور كلى ، چه در قانون امتناع تناقض و چه در ساير قوانينش ) طبقاتى است ! و محصول عوامل اجتماعى مىباشد ! ايستاده گفت : « نه ، منطق پديدهاى مشترك و غير طبقاتى است » .
به هر حال ماركس بر خلاف هگل كه تضاد را در محدوديت اين جهانى و تمايل به آزادى مطلق در ايده و گوهر نخستين مىدانست و هيچ گونه برداشت الحادى نداشت ، تضاد را در حركت همهى پديدهها اصل نخستين و مبدأ همهى حركتها دانست و در نتيجه الحاد پيشه ساخته خود ، خدا را منكر شد و به قول خودش مخروط هگل را كه بر خلاف قاعده ، بر رأس گذارده شده و قدرت دوام نداشت برگردانده و بر قاعدهاش استوار كرد ، قاعده ديالكتيك كه زيربناست ، تضاد و تناقص است كه بر اساس همهى حركتها ديناميكى مىشود نه ميكانيكى ؛ معلول عوامل داخلى مىشود نه برونى ، ماركس شبيه همين ايراد را به ماترياليستهاى پيش از خود مىكند ، وى معتقد است ماترياليستهاى پيشين از اين جهت كه عامل حركت ماده را نمىتوانستند بر اساس تضاد درونى و ديالكتيكى توجيه كننند ماترياليسم مكانيكى را معتقد بودند زيرا بناى فلسفى
هامش
( 1 ) - / مسائل اساسى ماركسيسم