اگر ادراكات ذهنى را مشمول اين اصل بدانيم ضمن اين كه همان اشكالات اصل اول وارد شده انسان را به درهى هولناك سوفسطايىگرى مىاندازد ، « 1 » اشكال خاصى هم دربارهى مفاهيم تصورى پديد مىآيد . اگر تصور هر مفهوم كلى ( چون انسان ، در ، آهن ، و . . . ) مرحلهى « كيفيت » تصور جزئيات آن كلّى باشد ، بايد قوانين حاكم بر انسان قابل تطبيق بر افراد انسان نباشد ! همانطور كه قوانين بخار غير از قوانين آب است . و هر كيفيتى كه از كميت گذار مىكند و به نقطهى جهش مىرسد قوانين خاص خود را دارد و قوانين خاص حركت كمّى در حالت كيفى ، وجود ندارند و بنابراين اگر همانطور كه مائو مىگويد مفاهيم كلى با تكرار در صحنه عمل و پراتيك و به طور ديالكتيك و به طريق گذار از كمّ به كيف باشد بايد احكام انسان ( مرحله كيفى ) به افراد انسان چون حسن و حسين و . . . ( مرحلهى كمّى ) قابل تطبيق نباشد !
ممكن است تصور كنيد كه واقعاً هم همينطور است ، جزئى بما هو جزئى قوانينى خاص خود دارد كه كلى ندارد . حسن خصوصياتى چون اندازهى دو متر مثلًا و رنگ فلان و شكل فلان و . . . دارد ؛ با اين كه در انسان كلى اين خصوصيات نيست ! ولى اين تصور ربطى به مطلب ما ندارد ، ما نمىخواهيم خصوصيات افراد و جزئيات را به مفهوم كلى سرايت داده فىالمثل آن را رنگآميزى و متشكل به اشكال هندسى كنيم ، چنان كه نمىخواهيم حالات مخصوص كليّت را به افراد سرايت داده هر فردى را يك مفهوم عام وارد در ذهن بدانيم ، سخن اين است كه مىخواهيم
هامش
( 1 ) - / زيرا تغيير ادراكات ، رابطهى ذهن را با عين از ميان مىبرد . وقتى مىخواهيم با يك تصوير ذهنىبه واقعيت برسيم ، تصوير مزبور تغيير مىيابد و خاصيت حكايت از خارج را كه مربوط به اولين زمان برداشت از خارج بود از دست مىدهد