لازمهاش همان حرف عدهاى از متكلمين قديم است كه مىگفتند زيربناى عالم ، ذرات ريز غير قابل تجزيه است ، و فلاسفهى محقّق آن را رد كرده و گفتهاند مگر ممكن است ذرهاى هرچند كوچك پيدا شود كه ديگر قابل تجزيه نباشد ، به هر حال بالا و پايين و چپ و راست دارد . و به فرض كه حوصله برش و تجزيهى خارجى را نداشته باشيم در قوهى واهمه و ذهن خويش مىتوانيم برايش بالا و پايين تصور نموده براى هر جزء آن حكمى صادر كنيم ، و به تعبير ديگر اگر نتوانيم تقسيم خارجى كنيم تقسيم وهمى مىكنيم ، تازه اگر از تقسيم وهمى هم خسته شويم تقسيم عقلى مىكنيم و بهطور كلى مىگوييم : هر جزئى كه پيدا كنيم بالاخره بالا و پايين دارد پس باز هم قابل تجزيه است .
ضمناً سؤالى هم دربارهى اصل اصطلاح كم و كيف داريم ، به چه جهت جهش و انقلاب را حركت كيفى اصطلاح مىكنيم ؟ ! معمولًا كيف را بايد در صفات خاصى كه تقسيمپذير نيستند به كار برد همچون رنگها و شكلها و صور ادراكى ذهن و . . . ؛ آيا درخت شدن هسته ، انسان شدن نطفه ، جوجه شدن تخم ( كه مثال معمولى خودشان است ) ، انفجار كوه آتشفشان و انفجار يك جامعه در حال مبارزه و . . . اينها همه صفات عارضى هستند ؟
آيا اين اصل را دربارهى ادراكات نيز جريان مىدهند ؟ در گذشته برخى تعبيرات را ديديم كه اصول ديالكتيك را در عين و ذهن تعميم مىداند .
مائو هم مىگويد : « ادامهى پراتيك اجتماعى منجر به تكرار چندين بارهى اشياء و پديدههايى مىشود كه در جريان پراتيك در حواس انسان ايجاد محسوسات و تصورات مىكنند ، سپس در مغز انسان تغيير ناگهانى در پروسهى شناخت به وجود مىآيد و مفاهيم ساخته مىشوند . . . بين مفهوم و احساس ، نه فقط يك اختلاف كمى بلكه تفاوتى كيفى نيز موجوداست » . « 1 »
هامش
( 1 ) - / چهار مقالهى فلسفى دربارهى عمل