و ثانياً بتواند مطالبى را كه در باب ارزش معلومات گفتهاند و معقتد به نسبيت معلومات ( و نه ارزش اطلاقى علم ) مىباشند اثبات كنند و بگويند چون همهى اجزاى جهان با هم مرتبطند ، شناخت يك چيز امكان ندارد مگر با شناخت همهى جهان ، و آن هم كه غير ممكن است و بنابراين شناخت هر پديده و حادثه فقط نسبى بوده تا حدودى و از جهتى شناخته مىشود .
و اين همان مطلبى است كه هگل قبل از ماركس گفته و ديگران آن را به نام نظريهى تماميت مطرح و شرح نمودند ؛ ولى آيا راستى چنان است ؟
الآن شما دربارهى خود و زندگى خودتان هيچ گونه شناخت صحيحى نداريد و هيچ چيز را نمىتوانيد تعريف كنيد ؟
همين تعريفهايى كه اين آقايان درباره روش شناخت خودشان از ديالكتيك و 4 اصل آن ذكر مىكنند همهاش ناقص و نارساست ؟ ! اگر چنين است كه با همين مطلب اساس اين 4 اصل بر باد داده شده است و اصولًا چرا خودشان اقدام به تعريف مىكنند ؟ چرا در نوشتههايشان ماده و انرژى و ديالكتيك و . . . را تعريف مىكنند ؟ !
انصاف اين است كه روابط عمومى اشياء منافاتى با شناخت ذات آنها ندارد ؛ خود پديده چيزى است و رابطهاش چيز ديگرى ، رابطه از عوارض و آثار آن است ، همين كه مىگوييد ذات پديده چيزى نيست جز رابطه او با چيزهاى ديگر ، به اين معنى است كه ذات آن چيزى است بذاته مستقل و رابطه ، عارض و وصف آن مىباشد .
آنچه ما از اين اصل قبول داريم ارتباط عمومى جهان است و نه تأثير و تأثر متقابل به طور كلى و مطلق ( زيرا علاوه بر آنچه گفته شد طبيعت هميشه متأثر از ماوراء طبيعت است و مؤثر در آن نيست و در طبيعت هم
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 278
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٢٧٨