است ، اگر نتيجه بودن جهان براى مبدأ نخستين را ندانيم با اين اصل هيچ چيز را نمىتوان اثبات نمود و اگر بدانيم بايد پرسيد از چه راه مىدانيم ؟ آن راه اصالت دارد .
مسئلهى تضاد هستى و نيستى و عبور از يكديگر - صرف نظر از اشكال عامى كه در اين مسئله داريم و در نوع ديالكتيك ماركسيستى توضيح مىدهيم ؛ انشاءاللَّه تعالى - به وضوح باطل است ، نيستى عدم است و چيزى نيست كه با چيز ديگرى مخالفت و ضديت كند ، و مطلق بودن هستى ، عدم و نفى تعيّن نيست بلكه اطلاق و گسترش وجودى است ، و آن طور كه هگل معناى وجود و عدم را در نظر گرفته است مربوط به مفهوم وجود و عدم است نه حقيقت هستى ، و مفهوم هم كه هيچ گونه واقعيت عينى ندارد تا تضاد و عبور در آن مطرح باشد ، بنابراين تضاد مزبور و استنتاج از آن معنايى جز وهم و اعتبار و در نتيجه انباشتن مفاهيم نمىباشد .
مسائل ديگرى كه در ديالكتيك هگل يافت مىشود عبور از كمّ به كيف ؛ در هر پديده حاوى اضداد است ؛ هر حركت معلول تضاد است ، و بعدها در كلمات انگلس و ماركس و فويرباخ و لنين و استالين و مائو و ارنست بلوخ آلمانى ، و گئورگ لوكاچ مجارستانى ، و حتى ماركوزه آلمانى - گرچه نوعى ماركسيست التقاطى است - اينها به وضوح بيشترى مطرح شده است كه در فصل بعد كه سخن از ماركس است خواهيم شد .
ديالكتيك ماركس
ماركس شاگرد هگل بود ، در زمانى كه در دانشگاه برلين تحصيل مىكرد ( 1841 - 1737 ) ، در درون مكتب هگل قبلًا دو جبههى راست و چپ