اصل نخستين است نه معلول آن « 1 » ، ما نمىفهميم چرا انجماد آب بايد به دنبال سرما بيايد ولى مىتوانيم بفهميم چرا نتيجه به دنبال دليل مىآيد » .
در هر گونه استدلال نتيجه حتماً به دنبال صغرى و كبرى مىآيد و ما جهت آن را مىدانيم . پس اگر بتوانيم با ديد منطقى ، جهان را از اصل نخستين بيرون بكشيم توانستهايم جهان را توضيح بدهيم . جهان نتيجهى دليل نخستين است و آن ديگر دليل نمىخواهد ، خودش دليل است دلالتش در خودش نهفته است ؛ آفتاب آمد دليل آفتاب .
هگل مىگويد : « حالا ببينيم جهان كه نتيجهى اصل نخستين است از چه مقولاتى تركيب شده است ؛ و اولين مقولهاى كه بايد زيربناى ساير مقولات باشد كدام است ؟ با مختصر دقتى مىفهميم كه بايد مقولهاى را اصل قرار دهيم كه مجردتر و عامتر باشد تا جايگاهش برتر باشد و آن فقط مقوله هستى است ؛ سپس با قيودى كه بر هستى پيدا مىشود به انواع و مقولات ديگرى مىرسيم ، ولى همه جا روش ما همان روش منطقى استنتاج است نه عليت ، و استنتاج وقتى است كه نتيجه در دل مقدمات باشد ، پس بايد همه جا فصول بعدى در ضمن جنسهاى قبلى باشند ، يعنى كاملًا بر خلاف نظريهى معروف منطقيين كه جنس حاوى فصل نيست ، روش ما كه بر اساس ديالكتيك است اين مطلب را روشن مىكند كه فصل در درون جنس است ، هر تصورى ممكن است ضد خود را در درون خويش جاى دهد و اين ضد را از آن تصور مىتوان بيرون آورد ، مثلًا
هامش
( 1 ) - / نظير حرف عرفا كه : جهان تجلى خداوند است نه معلول ، علت و معلول از هم جدا هستند ولىخدا و جهان جدا نيستند « داخل فى الاشياء لا بالممازجه وخارج عن الاشياء لابالمزايلة » نهجالبلاغه ؛ تجلّيت بهاللجبل ، و جملههاى ديگر چون « بطلعتك فى ساعير وظهورك فى جبل فاران و . . . در متون مذهبى ما بسيار است . كه همهى اينها جهان را به عنوان جلوه خدا مىبيند نه معلول