همهى جهان را كه سه پايه ديالكتيكى : « هستى و نيستى و گرديدن » دارد ، ببيند . نيستى كه ضد هستى است در درون هستى جاى دارد ، هستى محض ( و نه نوع خاصى از آن مانند اين كاغذ و آن فرش ) كاملًا مجرد و بسيط و جدا از همهى تعينات است و بنابراين مطلقاً نامعيّن و بىشكل و تهى از خلأ و لا شىء و نيستى است ، پس نيستى در هستى نهفته است و اين دو از درون يكديگر عبور مىكنند كه همان گرديدن است . . . » « 1 »
مىدانيد كه ماركسيستها با ديالكتيك هگلى ( با خصوصيت نوع هگلى ) شديداً مخالفند و مىگويند - همانطور كه ماركس گفته است ديالكتيك هگل مخروطى است كه به جاى قاعده بر رأس خود نشسته است ، بايد وارونه شده بر قاعدهى خويش قرار گيرد . يعنى مسألهى ايده و آزاديخواهى او بايد جاى خود را به مادّه بدهد و از آسمان به زمين بيايد .
بررسى ديالكتيك هگل
اين كه هگل اصل عليت را براى توضيح جهان نارسا دانسته است ، جز از ضعف علمى او برنمىخيزد . اشكال هگل اين است كه عليت فقط به ما مىفهماند كه سرما موجب انجماد آب است ولى نحوهى اين رابطه را مشخص نمىكند كه چرا چنين است . واقعيت اين است كه اشكال بىاساسى است ، زيرا عليت مىتواند اين قسمت را نيز مشخص كند و به وسيله آزمايشهاى مكرر نوع رابطه را كشف كند چنان كه در همين مثال ، علم كشف كرده است كه جهت آن نوع تركيب ملكول آب مىباشد كه در درجهى خاصى از برودت انبساط خود را از دست مىدهد و هر وقت بتوان درجهى منطقهاى را هر چند به طور مصنوعى ايجاد كرد مىتوان يخ توليد كرد ؛ انواع يخچالهاى برقى هم بر همين اساس به وجود آمده است .
جانشين كردن اصل استنتاج منطقى به جاى عليّت اشكالش بيشتر
هامش
( 1 ) - / اقتباس از : فلسفهى هگل ، ترجمهى حميد عنايت