عشق را قلباً و عيناً تحقق مىدهد ، و معتقد بود كه عشق نه تنها حالتى در دل است بلكه واقعاً هم عاشق و معشوق در هم مىروند ، همهى جهان هم چيزى جز جلوهى ايدهى مطلق ( وجود صرف / خداوند ) نمىباشد :
اين همه عكس مى و نقش مخالف كه نمود * يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد
جهان ذهن و فكر خداست ( در آثار مذهبى شيعه نيز آمده است جهان كه فعل خداست علم اوست ، علم خدا همان فعل اوست ) ، و اين جهان كه از اصل خويش جدا شده است دائماً به فكر بازگشت به اصل خويش و به دست آوردن وصل است :
هر كسى كو باز ماند از اصل خويش * بازجويد روزگار وصل خويش
ايدهى مطلق كه آزاد بود در بند محدوديت افتاده و مىخواهد خلاص شود ، آزادى ذاتى او با اين محدوديت ، تضاد دارد و او مىكوشد كه از اين محدوديت خلاص شود .
رشد فكرى هم از طريق تضاد است آن هم تضاد ديالكتيكى ! در هر مسألهاى راه تحقيق اين است : ابتدا يك فكرى داريم سپس به كسى برخورد مىكنيم كه فكرى مخالف دارد و يا خود ما به فكر ديگرى دست مىيابيم ، سپس مخالفت و تقابلى ميان دو فكر دست مىدهد كه بايد كوشيد تقابل و تضاد مزبور را به طورى حل كنيم ؛ اين كوشش ما را به راه سومى كه جامع محسّنات هر دوى آنها و فاقد عيوب آنهاست ، مىرساند و اين همان روش تضاد ديالكتيكى است كه با عبور از مثبت و منفى به يك راه سوم اصيلى مىرسيم .
روش سقراط هم همين بود ! تفاوت هگل با سقراط در اين است كه سقراط اين روش را فقط در فكر به كار مىبرد . ولى هگل ديالكتيك را