كوتاه را ذكر مىكنيم :
1 - اين آقايان مىگويند ( و در عبارات نقل شدهى پيش ديديم ) :
« قواعدى كه در منطق مرسوم در بحث قياس ذكر شد طبيعى بوده ، مردم خودشان بالطبع مىفهمند و درك مىكنند و بىپيرايه به كار مىبرند » .
اگر چنين است پس اين همه اشتباهات علمى و عملى در بعد علمى از كجاست ؟ اين همه غيبتها و تهمتها و سوءظنها كه در ميان مردم شايع است در بعد اخلاقى جز براى اين است كه طبق يك روش استدلالى كافى و قاطع كار نمىكنند ؟ شرايط استدلالشان كافى نيست ؟ و معمولًا كليّت كبراى استدلالشان مفقود است ؟ ! و اين عدم رعايت صحت استدلال جز براى اين است كه همان امر طبيعى را به طور منظم در ذهن خود تكرار نمىكنند ؟ ! و مگر علم منطق مرسوم جز همان قواعد طبيعى و فطرى است ؟ ! و مگر ارسطو يا هر آدم ديگرى كه براى اولين بار اين قواعد را تنظيم كرده است ؟ و جز از فطرت و طبيعت خود استخراج كرده است ؟ و مگر جز اين ادعائى كرده است ؟ ولى همان امر طبيعى و فطرى بايد تنظيم شود و به طور منظم تدوين و تدريس شود تا با ممارست آن ، قواعدش رعايت شود ! ؛ اين است كه ابن سينا در قصيدهاش مىگويد :
وفطرة الانسان غير كافية * في ان ينال الحق كالعلانية
يعنى واضح است كه فطرت به تنهاى كافى نيست ، بايد تدريس و ممارست شود .
خلاصه اين طبيعى بودن منطق حسن آن است نه عيبش .
ما مىگوييم روش صحيح استدلال همان روش طبيعى است كه بدون نياز به برهان عقلى نظرى هر كسى با كمترين تنبّه ادراك مىكند ، و چون طبيعى است آيات قرآن كريم نيز كه مكررّاً اصرار به تفكر دارد راه تفكر را