خويش با تأكيد بر اين كه بيانات خود وى نيز هيچگونه معنائى ندارند ، مىگويد : « از آنچه نمىتوان سخن گفت بايد دربارهى آن سكوت كرد » .
نوپوزيتيويستها معتقد بودند كه منطق خصلت پس از تجربه دارد يعنى تعميم دهنده امور مشاهد و محسوس است . در برابر « كانت » كه مفاهيم و قوانينى پيش از تجربه نيز قائل مىباشد و قبلًا در بحث آغاز شناخت اشاره كرديم ، البته نوپوزيتيويستها تقريباً موضعى ميانه گرفته ، گفتند منطق ، قانونهايى با خصلت پيش از تجربه و مستقل از تجربه دارد ، ليكن بالاخره فائدهاى جدا و بيش از مفاد تجربه ندارد . قوانين مزبور چيزى نمىگويند و فقط قواعدى دستورى را نشان مىدهند كه خاصيتشان اين است كه محصولات تجربى آسانتر به عمل آيند . منطق از قواعدى تركيبى ، طبق اصولى بىدليل ، تشكيل شده است و نتايج آنها هم بايد پذيرفته شوند ، ليكن بنياد آنها صرفاً فرض مىباشد . « 1 »
كانت آلمانى نيز ، با اين كه عقلى است و مفاهيم ماقبل التّجربه را قبول دارد ، در عين حال مسائل عقلى صرف را خارج از محدودهى قدرت شناخت مىداند . نامبرده حس تنها را نيز قادر به كشف حقيقت نمىداند .
وى معتقد است عقل و حس با هم مىتوانند چيزى را كشف كنند . حس چيزهايى را احساس مىكند و عقل آن را در قالب ذهنى پيش ساخته مىريزد و تبيين مىكند . طبيعيات معتبرند زيرا محصول حس و عقل هر دو مىباشند . رياضيات هم كه غير حسى هستند معتبرند بدين جهت كه فرضيههاى خود ذهن هستند و ذهن حق دارد چيزى بسازد و در ساختهى خويش حكم صادر نمايد . ولى فلسفه اولى نه فرض پيشساخته ذهن و
هامش
( 1 ) - / فلسفهى معاصر اروپايى ، به قلم بوخنسكى ، ترجمهى دكتر خراسانى