جا در ارتباط با شناخت گفته شد ، مىتوان راههاى ديگرى را هم ذكر كرد كه خود محل ديگرى دارد ، ليكن در ارتباط با ادراكات و شناخت مىتوان از راه روانشناسى نيز استدلال نمود . به اين بيان : ما همهى ادراكات و اعمال ذهن و عواطف و حواس را به خود نسبت مىدهيم ، پس نفس چيزى است برتر از اينها و اينها سايهها و تراوشات نفس هستند ، نه خود نفس كه معمولًا بسيارى ماترياليستها در برخوردهايشان مىگويند و روح را چيزى جز همين ادراكات و حالات روانى ، نمىدانند . از طرفى همواره خود را يك موجود واحد مىدانيم ، نه مجموع مركب ( از ادراكات و اعمال روانى ) و خود را ثابت و عين خود گذشته مىيابيم . اين دريافتهاى وجدانى ( نسبت ادراكات و حالات روانى به خود ، وحدت و عينيت ) بهخوبى ثابت مىكند كه ذات و روح ما چيزى غير از اين ياختههاى ظاهر و باطن جسم و غير از ادراكات و عواطف روانى است .
البته همانطور كه گفتيم بحث ما فعلًا فقط در تجرد علم مىباشد و نه تجرد عالم ، كه آن خود بحث مستقلى مىباشد . ليكن اين مقدار در اينجا ثابت شد كه چون شناخت مجرد است ، حتماً ظرف آن نيز مجرد مىباشد ، و ما عين ادراكات نيستيم ، بلكه ادراكات عمل ما هستند و يك واحد حقيقى هستيم نه ياختههاى مادى كه اگر روح پيوند دهند نباشد از يكديگر جدا هستند .
و طبق نظريهى تكاملى مرحوم صدرالمتألهين روح در ابتدا جسمانى و مادى است ( جسمانية الحدوث ) و تدريجاً در تداوم حركت تكاملى خويش مجرد مىشود و اين با اولين حالت تجردى است كه در مراحل آگاهى ( شناخت ) و عاطفه به انسان دست مىدهد ، و همينطور در تجرد پيش مىرود تا به كلى مجرد مىشود و ديگر نيازى به اين بدن ندارد .
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 224
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص٢٢٤