بگويند .
مفهوم جوهر و عرض نيز سرگذشتى مشابه عليت دارند . اينها از وجدانيات نيستند كه مانند گرسنگى و تشنگى محسوس به حس باطنى باشند ، همچنين موهوم و تخيلى هم نيستند كه همچون انسان ده سر بىاساس تصور شوند . و تازه همان موهومات و مفاهيم تخيلى هم از تجزيه و تركيب مفاهيم اصلى به دست آمدهاند . در خارج هم كه جوهريت و عرضيت محسوس نيستند ، فطرى بودن مفاهيم را هم كه نپذيرفتيم ، تنها راه تحقيقى تحصيل اين مفاهيم ، انتزاع آنها از دريافت عروض صور ادراكى بر نفس مىباشد كه اين عروض را به طور حضورى درك مىكنيم .
7 - علت و ملاك علم حضورى چيست ؟ چه مىشود كه برخى از امور را به طور حضورى درك مىكنيم ؟ در اينجا نظريات مختلفى است : اول آنكه بگوييم تصورات و ادراكات مانند همهى حالات روانى ما خاصيت مستقيم شبكههاى عصبى است و مادى و مكانى مىباشند و علت حضور اين است كه دريافت از خود مثل ساير ادراكات ما با ساير حالات روانى ما اتصال مكانى در اعصاب دارند ياختههاى عصبى كه ادراكات بر آنها منتقش مىشود و به وسيلهى اين پيوند مكانى دريافت مىشوند .
اين نظريه هرگز درست نيست . سابقاً هم اشاره كرديم كه خاصيت يك ارتباط مكانى و جسمانى عدم حضور و غيبت است ، حتى يك طرف يك ياخته از طرف ديگر خودش و از ياختهى پهلويش بىخبر است ، مگر اين كه روح واحد مجردى كه در هر دو هست ، آنها را پيوند دهد . به علاوه اين كه دريافت حضورى از خود ، غير از ادراك تصورى خود مىباشد . آن حضورى است و اين تصورى حصولى .
دوم اين كه بگوييم علت علم حضورى به خود ، اتحاد عالم و معلوم است كه در حقيقت وحدت يك شىء و خودش مىباشد ؛ ولى علت علم
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 185
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١٨٥