انسان از خود و معلولات نفس خويش علم حصولى و صورت ذهنى نداشته باشد ، ليكن همواره علم حضورى ( يعنى دريافت واقعى خود اينها نه صورت ذهنى اينها ) به آنها دارد ، و هيچگاه اينها از علم حضورى انسان بر كنار نيستند .
از اين رو ما معتقديم كه نقطهى آغازين فلسفهى دكارت به عنوان آغاز ، ناصحيح و بىاساس است . دكارت پس از طراحى فلسفهى شك مىگويد :
« در هر چه شك كنم ، در اين شك ندارم كه من مىانديشم و اين انديشيدن فعل من است ، پس من هستم . » بىاساسى اين زيربنا در اين است كه دكارت ارتباط فعل با فاعل را تحليل درستى نكرده است . ارتباط مزبور به اندازهاى زياد است كه تصور فعل « من » بدون علم به « من » امكان ندارد .
چگونه مىتوان گفت « مىانديشم » ولى « ميم » اين فعل را مورد غفلت قرار داد ؟ پس علت و فاعل پيش از فعل معلوم است . قرنها پيش از دكارت ، ابن سينا ، فيلسوف بزرگ اسلامى ، توجه به اين استدلال نموده و آن را رد كرده است . او در اشارات ( نمط سوم ) در رد آنها كه مىخواهند از راه فعل به فاعل و ذات برسند مىگويد اگر فعل وابسته به فاعل را مىدانيد حتماً در رتبهى قبل ، فاعل را مىدانيد . « 1 »
اكنون در اين بحث نظرمان به قسم چهارم علم حضورى مىباشد . يعنى تأثيرى كه محيط بر ارگانيزم داخلى ما مىگذارد . تأثير مزبور ( تا رابطهى بين موثر محيطى و ارگانيزم داخلى برقرار است ) به طور حضورى درك مىشود و سپس كه رابطهى خارجى قطع شد ، تصويرى از تأثير و شىء درك شده در ذهن ما نقش مىبندند كه ذهن به وسيلهى تصوير مزبور به خارج ارتباط پيدا مىكند . ذهن مىتواند در همان حال تأثير هم تصوير آن
هامش
( 1 ) - / پيش از اين گفتيم كه برهان انى ، كه استدلال از معلول به علت است ، به همين جهت باطل است