4 - عدهاى اين اشكال را هم بر عقليون گرفتهاند كه اگر علوم فطرى باشد ، نبايد فقدان يكى از حواس ما بر شناخت و علوممان اثرى بگذارد .
زيرا علوم ما ديگر ارتباطى به حواس ما ندارند ليكن به خوبى مىدانيم كه نقص يا فقدان هر يك از حواس ما در علوممان اثر مىگذارد و فى المثل اگر حس شنوايى در انسان نباشد ، علم مربوط به صداها و آهنگها را ندارد و اگر حس بينايى نداشته باشد ، علم مربوط به شناخت رنگها و غيره را ندارد .
ليكن اين اشكال مىتواند بر افلاطون وارد باشد نه بر امثال كانت و دكارت . زيرا اينها تنها قسمتى از ادراكات را فطرى مىدانند و آنها هم چيزهايى هستند كه مستقيماً به حس درنمى آيند و منشأ انتزاعشان هم در يك نوع خاص از محسوسات خلاصه نمىشود تا اگر آن حس خاص نباشد آن دسته از ادراكات هم نباشند تا معلوم شود كه منشأ آنها حس بوده است يا نه . بطلان عقيدهى عقليون در صورتى ثابت مىشود كه كسانى يا كسى را پيدا كنيم كه هيچ يك از حواس ظاهر را نداشته باشد ، اگر آن دسته از ادراكات را هم نداشت ، معلوم مىشود كه منشأ آنها حس بوده است .
5 - اين اشكال هم از كلمات مرحوم صدرالمتألهين استفاده مىشود كه او در بحثهاى مربوط به ادراك براى توضيح اين كه علوم از راه حواس وارد مىشوند و كثرت ادراكات مربوط به حواس متعدد مىباشند ، مىگويد به طور كلى تكثر معلولات يا مربوط به كثرت علتها و عوامل ايجاد كنندهى آنهاست ( مانند بسيارى از معلومات اين عالم كه هر كدام علتى جداگانه دارند ) و يا مربوط به كثرت قوابل ، يعنى محلهاى پذيرنده كه چون آنها متعددند ، معلول واحد هم كثرت عارضى پيدا مىكند ( مانند
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 170
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١٧٠