قبلى و فطرى هستند . . . گمان نشود كه زمان و مكان مفهومهاى كلى هستند كه ذهن آنها را از جزئيات انتزاع كرده است ، اگر كه مفهوم كلى بودند ، جنسى بودند داراى انواع بسيار و هر نوعى با اصنافى . . . مكان در امور برون ذهن است ، ليكن زمان در امور درونى نيز هست ، حتى در خود ادراك . . .
چون ذهن انسان از تصوير زمان و مكان منفك نيست ، پس آنها جزء ذهن انسانند . . . » .
و بنابه گفتهى كانت مفاهيم و مقولات پيش ساخته ذهن همواره چون تأثير شيرهى پانكراس بر غذا در معده ، روى افكار ما تأثيراتى دارند و مىتوانيد بگوييد عينكى رنگين هستند كه بر چشم باطن ما زده شدهاند .
نقدى بر عقليون
تنها استدلالى كه كمى جلب توجه مىكند ، گفتهى كانت است كه « اگر زمان و مكان انتزاع از جزئيات خارج شده بودند ، بايد مانند ساير مفاهيم انتزاعى از خارج ، جنس بوده انواع و هر نوعى اصنافى داشته باشد . . . » يعنى هر مفهومى كه از خارج گرفته مىشود يك مفهوم وسيع داراى انواع مختلف مىباشد كه جنس ناميده مىشود ؛ مانند مفهوم جوهر ( مفهومى كه طور وجودش مستقل است و مانند رنگها و ساير عوارض عارض بر اشياى ديگر نمىباشد ) كه جنس اعلا بوده و اجناس و انواعى زير پوشش خود دارد ؛ مانند جسم و نبات و حيوان ، و انواع مختلف حيوانات و انسان كه زير پوشش حيوان و در نتيجه تحت عنوان جسم و جوهر قرار دارند و انسان هم كه يكى از انواع حيوان است داراى اصناف زيادى است .
ولى با كمى دقت ضعف و نارسايى استدلال مزبور روشن مىشود . از كجا كه هر مفهوم انتزاعى از خارج حتماً بايد اجناس و انواعى داشته باشد .