آنها ( و نه تصوير و مفهومشان ) در باطن ما حضور پيدا كنند . ما درد مىكشيم يا لذت مىبريم ، اين درد و لذت حضور باطنى در ما دارند ، ليكن درك اين كه هستى اصل است نه مفهوم و ماهيت ، و درك مفهوم و معناى وحدت ، چگونه حضور احساسى در باطن ما دارند ؟ به قول « فيليسين شاله » در فصل هفتم كتاب فلسفه علمى : حوادث مادى چون در مكان جاى دارند به وسيلهى حواس شناخته مىشوند . . . خورشيد را همه مىبينند و گرمى آن را حس مىكنند ، اما حوادث نفسانى چون در مكان واقع نيستند به واسطهى حواس ( ظاهر ) هم شناخته نمىشوند . آنچه آنها را درمىيابد فقط وجدان است ، چنان كه از هيجانى كه در اندرون من خسته دل رخ مىدهد و حكمى كه مىكنم و تصميمى كه مىگيرم تنها خود من وجدان و آگاهى دارم و اين حوادث روحى را مستقيماً فقط وجدان خود شخص مىتوان دريابد . « 1 »
توجيه « ژان لاك انگليسى » و توسعهى معناى حسّى ، هم كه موجب توجيه و دشنام ادبى دكتر ارانى شده است هيچ بنياد و اساسى ندارد .
توجيه و توسعهى حسّى به اين طور كه مىگويد : « ما مىبينيم كه به دنبال تماس با آتش ، دست مىسوزد ، مىفهميم كه آتش علت سوزش دست است . . . » .
عجب كشف مهمى كردهايد ! صحبت اين بود كه عليت ، كه رابطهى ميان علت و معلول است ، حسى است يا نه و شما كه معتقديد حسى است ، بايد نفس رابطه را نشان بدهيد كه حس لامسه يا باصره و يا . . .
همانطور كه دست آتش را احساس مىكند ، رابطهى مزبور را هم لمس كند
هامش
( 1 ) - / شناخت روش علوم يا فلسفهى علمى ، فيليسين شاله ، ترجمهى يحيى مهدوى ، ص 176 ، به اختصار