حواس برونى و احساس درونى نشات گرفته است . دل براى وجدانيات و مدركات با حس باطن ، چشم و گوش براى مشاهدات و مدركات با حس ظاهر . از طرف ديگر عقيدهى تذكر مبتنى بر تقدم روح بر بدن مىباشد كه خلاف مبانى فلسفهى ما و بر خلاف ظاهر قرآن كريم است كه مىفرمايد :
« ثم انشأناه خلقا آخر » يعنى ما سپس انسان را به صورت خلقى ديگر درآورديم . « 1 » يعنى همان موجود قبل از داشتن روح انسانى تكامل نموده به حد موجودى با روح انسانى مىرسد .
اجمالًا اشكالاتى كه بر افلاطون وارد است ، به شرح ذيل است : 1 - ما به خوبى احساس مىكنيم كه علوممان يادگيرى است و نه يادآورى . 2 - بنا به نظريه افلاطون حركت نزول انسان از علم به جهل شده و قهقرى و خلاف تكامل است . 3 - اگر انسان بدون بدن علم كاملى داشته است ، پس ابزار بدنى براى كسب علوم به چه كار مىآيد ؟ 4 - چرا اگر يك حسّ را از دست مىدهيم ، به همان نسبت علمى را از كف مىدهيم ؟ اگر بگوييد چون حس وسيلهى تذكر و يادآورى است ، مىگوييم راه تذكر انحصارى نمىباشد تا در گرو يك حسّ و آن هم حسّ مربوط به همان معلوم باشد . چنانكه در تذكرات و علوم يادآوريمان بهخوبى مىبينيم .
2 . نظريهى حسى
حسيون معتقدند منشأ همهى علوم ، حواس ( ظاهرى ) است ؛ به اين معنى كه هر چيزى را ذهن به وسيلهى حسّ از خارج گرفته و تنها تغييرى كه ممكن است روى آنها بدهد ، اين است كه آنها را تجزيه كند و يا دو
هامش
( 1 ) - / مؤمنون / 14