به اصول ما تقدم بر تجربه مشهورند ) نيز بايد از راه افلاطون بروند . دكارت و پيروانش كه معتقد به اصول فطرى و ذاتى هستند از منشأ اين علم فطرى سخن نگفته و طفره رفتهاند ، ليكن به هر حال بايد پاسخگوى اين سؤال باشند كه اين علوم فطرى چگونه پيدا شدهاند و اگر بخواهند به يك فكر بالنسبه اصولى پاى بند باشند ، بايد قبلًا اصول افلاطونى را بپذيرند . اينها اجمالًا عقيدهى افلاطونى را گفتند ، ليكن نه به آن ذوق و لطافت و نه به آن دقت و با آن مبانى حساب شده ! شايد اين مطلب درست باشد كه فلاسفه پس از ارسطو - غربى يا شرقى - هميشه يا افلاطونى بودهاند و يا ارسطوئى ! و يا چون حكمت متعاليه جمع هر دو !
مهمترين مقولات بحث شناخت در عقيدهى افلاطونى روح ، و مثال ، و غفلت مادى ، و جدا شدن از اصل خويش ( براى تكامل و يا هر چيز ديگر ) ، و رياضت و تذكر است .
ارسطو در يونان قديم و فلاسفهى اسلامى ، عقيده افلاطون را رد كردهاند . ارسطو مىگفت آنچه ما در خود مىيابيم اين است كه نمىدانيم و سپس از طريق حس ، عالم مىشويم و لذا اگر يكى از حواس خود را از دست بدهيم ، علوم مربوط به آن حس را نيز از دست خواهيم داد : « من فقد حساً فقد فقد علماً » . يعنى كسى كه يك حس را از دست بدهد ، همانا علمى را از كف داده است . و بنابراين از طريق روانشناسى ذهنى بطلان عقيدهى افلاطون اثبات مىشود . ما فرق شناخت اول و دوم را كاملا درك مىكنيم . در شناخت دوم كه پس از فراموشى برايمان پديد مىآيد ، بهخوبى مىفهميم كه اين همان علم اول است كه دچار نسيان شده است .
ولى در علوم ابتدايى خود هرگز اين حالت را نمىبينيم و كاملا آن را 1 - بتدائى و نخستين مىدانيم . صدرالمتألهين رحمه الله اين ايراد را هم بر افلاطون
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 148
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١٤٨