مىدهيم ) و آنگاه نظريهى حسى بايد براى حكم كه از اعمال ذهن مىباشد راه حلى بجويد . تصديق كه مقدمهى حكم است يك شناخت است و حسى هم نيست . خلاصه اين كه اصرار برخى از محققين « 1 » را بر اختصاص اين بحث به تصورات چندان دقيق نمىبينيم . اينك بررسى نظريات در اينباره - آغاز شناخت تصورى و تصديقى - :
1 . نظريه تذكر
طرفداران اين نظريه مىگويند كه شناخت نقطهى آغاز ندارد ، بلكه نقطهى آغاز در يادآورى مجدد شناخت است كه مىتوانيم آن را شناخت دوم بناميم . روح انسانى مجرد است و ازلًا ( بذاته يا با دست قدرت الهى ) موجود بوده و همهى علوم را البته به طور اصولى ، دارا بوده است . در عالم طبيعت كه روح انسان زندانى مىشود ، علوم خويشتن را از ياد مىبرد و سپس در روابط عرفانى ، كه به وسيلهى دقت و توجه دست مىدهد ، پردهى نسيان را كنار مىزند و حقيقت را دوباره درك مىكند . دقت و توجه ، به هر درجه كه باشد ، خود نوعى رياضت است و موجب روابط عرفانى ، يعنى پيوند با اصل خويش و شناخت جهان ، مىشود . و انسان در هر تكاپوى علمى در حقيقت در تكاپوى يافتن دوران وصل خويش است .
در اين نظريه مثل « نى » جلالالدين مولوى حتى در قسمت ادراكات هم جريان دارد .
بشنو از نى چون حكايت مىكند * از جدايىها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند * از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق * تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش * باز جويد روزگار وصل خويش