افلاطون حكيم يونانى ( متولد 427 ق . م ) اين عقيده را داشته است .
البته با اين توضيح كه محسوسات ظواهرند ، نه حقايق و علم . يعنى ادراك اشياء در عقل به آنها تعلق نمىگيرد ، بلكه علم به اصل اشياء تعلق مىگيرد . اصل اشياء موجودات مجرد و محيط هستند كه برتر از جهان ماده هستند كه افلاطون آنها را مثال ( ايده ) مىخواند . براى هر رشته موجودات طبيعى يك مثال مجردى است كه او يكى است و منشأ پيوند افراد طبيعى نوع است . انسانها مثال دارند ، هر دسته از حيوانات هم يك مثال دارند ، جوامد هم به نوعى يك اصل و ريشهى برتر از ماده دارند . آن وقت روح انسان كه مجرد و ازلى است با مثالها در تماس بوده و آنها را شهود كرده و با شهود آنها همهى انواع طبيعى آنها را نيز على الاجمال ديده است . منتها وقتى به جهان طبيعت آمده است ، در اين زندان طبيعت فراموشى پيدا كرده و وطن اصلى خويش را كه عالم قدس و تجرد است ، از ياد برده و با دقت و رياضت متذكر مىشود و شناخت دوباره پيدا مىشود .
چرا انسان از اصل خويش ( عالم تجرد ) جدا شد ؟ مطلب ديگرى است كه همهى كسانى كه روح را مخلوق قبل از بدن و به اصطلاح ، مجرد حدوثى و بقائى مىدانند ، بايد در اين باره پاسخ بدهند . حافظ هم مىگويد :
طاهر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايهى طوبى و دلجويى حور و لب حوض * به هواى سر كوى تو برفت از يادم