سطحى همه چيز را به طور مستقيم و بر جاى خود مىبينيم و علتش را نمىدانيم . در شناخت علمى مىفهميم كه حس بينايى ابتدا برعكس مىبيند و بعداً در اعصاب بينايى مجدداً عكس عكس مىشود . نيازى به توضيح نيست كه اصطلاح علمى در اين تقسيم طبق اصطلاح شايع جديد به كار رفته است .
برخى از متفكران معاصر شناخت را به شناخت از طريق معلم و شناخت از طريق احساس درونى و شناخت از طريق تفكر تقسيم كردهاند .
( تربيتى ، احساسى ، عقلى ) . اين تقسيم درست نيست . زيرا اقسام مزبور در عرض هم قرار ندارند . معلم هرگونه شناختى را بايد از طريق ارگانيسم داخلى شخص برايش به وجود آورد تفكر يا احساس ، معلم در رديف ساير عوامل برونى شناخت قرار دارد ، مثل محيط و كتاب و تصويرهاى تلويزيونى و غيره .
برخى ديگر شناخت را به شناخت علمى و هنرى تقسيم كردهاند .
« شناخت علمى ، شناخت بر اساس تجربهى ادراكات پراكندهاى كه از برون كسب مىكند مىباشد ، ولى تجربهى علمى نيازمند تبيين است و بدين سبب طرز تفكر يا فلسفهى عالمان نيز در تجربيات آنان دخالت دارد .
بنابراين بايد بگوييم كه علم ، شناخت واقعيت است از طريق تجربه به اتكاى يك فلسفه . شناخت هنرى تكيه بر شناخت حسى و جنبهى عاطفى آن است . همانطور كه دانشمند با تكيه بر مفاهيم كلى انتزاعى واقعيّت بيرونى را تا حد امكان از حالات ارگانيسم انتزاع مىكند ، هنرمند با تكيه بر تصاير جزئى ذهنى واقعيت دورنى را تا اندازهاى از واقعيت برونى تجريد مىكند » . « 1 »
هامش
( 1 ) - / زمينهى جامعهشناسى ، اقتباس آريان پور