مىنمايد . تباهىاى كه خود انسان به عظمت اشتباهاتش تا اين حد واقف نبوده است .
بنابراين قبول داريم كه با فعل و انفعالات پيچيدهاى يك تصوير جزئى از طريق حواس ظاهر به سلول خاص مغزى منتقل مىشود ، ليكن اينها همه وسيله و آلت شناخت مىباشند . شناخت پس از اين مقدمات به وسيلهى نفس مجرد انجام مىشود كه مادى نيست و تصوير مادى هم ندارد . هر موجودى كه شناخت حصولى داشته باشد ، حتماً نفس مجردى دارد كه شناخت پيدا مىكند . از عمل بر طبق حافظه ، كه در حيوانات مشاهده مىكنيم ، پيداست كه آنها هم اين طور هستند . نبات و جماد را نمىدانيم . از نظر ما قدر مسلم اين است كه از خداوند ، كه عين شعور و عقل است ، محال است موجودى بدون كمترين شعور و درك به وجود آيد ، ولى اين شعور و درك حصولى است يا حضورى و به چه اندازه است ، معلوم نيست ، شايد در جماد و نبات فقط يك احساس درونى شهودى بسيط نسبت به خود و خالق خود داشته باشند و نه بهطور تصوير حصولى ، بسيط يعنى علم دارد ليكن علم به علم ، و التفات به اين علم خود ندارد .
دانش حق ذوات را فطرى است * دانش دانش است كان فكر نيست
شناخت از نظر ديگر به سطحى و علمى و فلسفى تقسيم مىشود .
سطحى ، شهود يك چيزى حسى و نتيجهى آن است ، مانند شهود آتش و علم به اين كه ظرف آب روى آن به زودى داغ مىشود . علمى ، شناخت بر اساس تجربههاى آگاهانه و گسترده است كه براى همه كس پيدا نمىشود .
فلسفى ، شناخت مفاهيم عالى و قوانين حاكم بر جهان در سطح كلى مىباشد . اين شناختها گاهى از هم جدا مىشوند . مثلًا در شناخت