بسيط بدون اجزا مىباشد و قابل تقسيم به اجزاى خارجى مادى ، همچون ديوار ، نمىباشد ، و گرنه شناخت حضورى نداشت و در نتيجه ، شناخت حصولى هم نداشت .
از مطالبى كه گفتيم به خوبى روشن شد كه شناخت منحصر در شناخت حصولى ، كه جنبهى تصوير و نقش ذهنى دارد ( كه البته همچون تصوير و نقش بر ديوار نيست و خوب است همان كلمهى تصوّر را به كار ببريم ) نمىباشد . شناخت حضورى هم داريم كه اساساً علت شناخت حصولى هم همان است . بنابراين انحصار تعريف علم در كلماتى كه منحصر در علم حصولى مىباشد ، بر خلاف تحقيق است . مانند تعريف تفتازانى در تهذيب : « علم همان صورت حاصلهى از شىء نزد عقل است » . « 1 » و يا تعريف يكى از نويسندگان معاصر : « شناخت ، انعكاس اشياء و پديدههاى جهان مادى ، ويژگىها ، روابط و مناسبات آنها در مغز انسان است » . « 2 »
اقسام شناخت
از نظر قواى ادراكى انسان ، شناخت به سه قسم حسى و خيالى و عقلى تقسيم مىشود . شناخت حسى ، ادراك مستقيم به وسيلهى حس مىباشد .
هنگامى كه اين كتاب در برابر شما قرار مىگيرد و يا هر شىء ديگرى را مىبينيد ، تصويرى از آن بر پردهى حس بينايى شما قرار دارد و از طريق سلسله اعصاب ادراكى به مغز منتقل مىشود و عمل ادراك بدين وسيله انجام مىشود . شناخت حسى محدود به زمان و مكان و جهت و شرايط مخصوص ديگر يك شىء است .
هامش
( 1 ) - / مقصود الطالب ، ص 50
( 2 ) - / شناخت و مقولات فلسفى ، ص 95 . ناگفته نماند كه شناخت ، خود يكى از مقولات فلسفه است