علت شناخت
ذهن ما ، كه همان قسمت ادراكات روح مىباشد ، در ابتدا بىنقش و يا با نقشى فراموش شده است . ( توضيح اين قسمت را در بحث بعد خواهيم داد ) . در برخورد با محيط پس از يك سلسله تحولاتى ( كه در بحثهاى آينده توضيح مىدهيم ) تصورى از اشياء در ذهن ما بهوجود مىآيد ، و همين تصوير موجب شناخت ما مىگردد . ولى اگر تصويرى از اشياء بر روى ديوار كشيده شود ، موجب شناخت ديوار نمىگردد و همينطور تصويرى كه در آينه پيدا مىشود ، موجب شناخت آينه نمىگردد و همينطور تصوير بر روى آب يا بر صفحهى كتاب . چون در موارد مزبور ، علم حضورى وجود ندارد . آب و درخت و ديوار و مانند اينها تجرد و حضور ندارند تا علم التفاتى و شناخت داشته باشند ، ماده و طبيعت همراه با غيبت است و حتى اجزاء آنها از خودشان نيز غيبت دارند . هرگونه شناخت حصولى بايد به وسيله علم حضورى به وجود آيد . مجدداً دقت كرده ببينيم چرا در انسان علم حضورى نسبت به تصويرها هست ولى در درخت و ديوار و كتاب و آينه و غيره نيست ؟
علت اين است كه ماده و ماديات ملاك حضور ندارند و خودشان ملاك جدائى و غيبت مىباشند . آجرهاى يك ساختمان كه پهلوى هم چيده و از آنها تشكيل يك ديوار مىدهيم ، هيچكدام از يكديگر خبر ندارند و حتى يك طرف يك آجر از طرف ديگر آن بىخبر است . عكسى هم كه بر روى گچ ديوار مىكشيم ، در حقيقت از ذرات مواد رنگى تشكيل شده كه همانها هم از همان خاصيت ماده بر كنار نيستند . ذرات مزبور هم از يكديگر بىخبرند و ذرات گچ هم كه زير آنها هستند از ذرات رنگ بىخبرند . اينها همه از مواد اين جهان تركيب يافتهاند كه چون جسم