تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
لحاظ حركت زمانى و در حال ايستاييش كه همان جامعه خاص و بريده از گذشته و آينده است ، يا انسان در بستر حركت زمان كه همان تاريخ انسان است كه در اين خانواده‌ى خاص از هبوط آدم و درگيرى هابيل و قابيل شروع مىشود و به حكومت حضرت مهدى عليه السلام و يا رجعت و هر چه كه جز اين‌ها معتقد باشيم ختم مىشود . ) منظور از شناخت ، معناى مصدرى شناختن نيست ، بلكه همان حالت نفسانى است كه آگاهى ناميده مىشود و گاهى علم و گاهى معرفت گفته مىشود ، هرچند اين كلمات به‌كلى مترادف يك‌ديگر نيستند . شناخت ، انكشاف واقعيت و تجلى آن براى انسان است . در هر شناخت ، انسان اضافه‌اى به شىء شناخته شده پيدا مىكند و بدين جهت آن شىء را معلوم بالعرض مىگويند كه به وسيله‌ى صورت ذهنى به‌طور غير مستقيم براى ما معلوم شده است و صورت ذهنى را معلوم بالذات مىگويند . شناخت كه معادل كلمه‌ى عربى « معرفت » است ، در خيلى موارد به معناى شناخت دوم به كار مىرود . يعنى درك اين همانى . و به تعبير ديگر فهم اين كه اين شخص و يا اين شىء همان است كه قبلًا مىدانستيم . ولى علم ، اعم است و نوعاً در درك ابتدائى به كار مىرود ، چنان‌كه شناخت و معرفت بيش‌تر در جزئيات به كار مىروند ، ولى علم در جزئيات و كليات هر دو به كار مىرود . ولى سخن ما در مفهوم و معناى كلمه‌ى علم و شناخت نيست ، بلكه مىخواهيم حقيقت و ذات علم و شناخت را بررسى كنيم . معمولًا مىگويند علم صورتى است از شىء كه در ذهن ما حاصل مىشود . و ذهن همان قسمت ادراكات روح ، در مقابل دل است كه قسمت عواطف روانى انسان است . محقق لاهيجى در كتاب گوهر مراد مىگويد : « ذهن ، قوه و
فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى) — صفحة 131 | الشيخ محمد علي الگرامي القمي