عالم ثابت شد ، پس در حقيقت ، ذات عالم حركت خواهد بود و با قول به انتزاعى و اعتبارى بودن حركت بايد گفت كه عالم نيز اعتبارى و انتزاعى است ! مىشود شبيه سوفسطائى !
در حالى كه اين مدعا و لوازم آن مورد قبول نيست . پس بايد اين نوع جملات را به گونهاى قابل قبول توجيه كرد . براى توجيه آن مىتوان گفت كه حركت نحوه وجود شىء است و نحوه وجود انتزاعى است ؛ نظير حدوث كه نحوه وجود شىء است و قول به انتزاعى بودن نحوه وجود ، بر انتزاعى بودن اصل وجود دلالت ندارد .
از برخى مواضع ديگر اسفار ، اين گونه بدست مىآيد كه حركت ، يك امر ذهنى است . « 1 » اين سخن و همين طور سخن ديگرى نظير اين كه « حركت واقعيت ندارد » را بايد با ساير عباراتش جمع كرد و اين گونه به دست آورد كه حركت ، واقعيت متّصل جداى از خود ندارد .
آن جا كه گفته مىشود حركت وجود دارد ، مقصود اعم از وجود مستقل و يا تبعى است چنان كه مثلًا فوقيت هست ولى به تبع سقف .
ملاصدرا خود ، كلام ابن سينا در نفى حركت قطعى را اينطور توجيه مىكند و مىگويد : « كلام شيخ در نفى حركت قطعى را بايد چنين توجيه كنيم كه وى وجود صورتى در اعيان ( مثل بقيه وجودات مستمرة الذات ) را براى حركت قطعى نفى كرده است . « 2 » به همين گونه : نيز كلام ملاصدرا را بايد توجيه كرد . لذا اگر گفته شد حركت
هامش
( 1 ) - ر . ك : اسفار ، ج 7 ، ص 248 . عبارت اسفار چنين است : « و اما عندنا فالحركة ليست من الهويات الخارجيه ، بل امر عقلى . . . »
( 2 ) - ر . ك : اسفار ، ج 3 ، ص 34 . عبارت اسفار چنين است : « والاولى ان يحمل كلامه على ان مارامه هو نفى ان يكون لوجودها صورة فى الاعيان كوجود الامور الثابتة المستمرة الذات الغير المتجددة »