در ادبيات فارسى نيز ، اين مضمون آمده است :
شد مبدل آب اين جو چند بار * عكس ماه و عكس اختر برقرار
جملات مذكور ، احتمالًا به اين نكته اشارت دارند كه : بدن همواره در حال سيلان و ضربان است و هميشه صورت عوض مىكند ولى بقايش به بقاى نفس است . شعر معروف ديگرى است كه گويا بر همين مطلب دلالت دارد :
عارفان هر دمى دو عيد كنند * عنكبوتان مگس قديد كنند
عارف مىداند كه همواره در حال تغيير و تحول است ، نه آن كه از بين مىرود بلكه هميشه در حال « عيد » و تازه شدن است . ولى عنكبوتان ( دنيا طلبان ) به دور خود تار مىتنند و دنبال شكار مگساند و توجهى به لطايف تجدد احوال ندارند .
شبسترى در « گلشن راز » آورده است :
به هر جزوى ز كل كان نيست گردد * كل اندر دم ز امكان نيست گردد
جهان كل است در هر طرفة العين * عدم گردد و لا يبقى زمانين
جهان در تحول و تغيير است . و به نظر وى « عدم » مىشود و سپس به وجود مىآيد . ولى احتمال دارد كه به تعبير مرحوم سبزوارى در پاورفى اسفار ، مقصود وى حركت جوهرى باشد .
جلال الدين بلخى هم به اين نكته اشاره دارد و در مثنوى آورده است :
هر نفس نو مىشود دنيا و ما * بىخبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوى نو نو مىرسد * مستمرى مىنمايد در جسد
ناگفته نماند كه مقصود از « نو شدن » غير از عدم و ايجاد يك شىء جديد است . احتمالًا حافظ هم در ديوانش به اين مسأله اشاره دارد و