هم به منزلهى وحدت شخصى است . بنابراين ، اصل حركت ، امر واحد است كه خدا ، علت آن حركت است .
در تمام حركتها ، امر متصل واحدى در كار است و در عين داشتن اجزاء ، وحدت اتصالى آن به منزلهى وحدت شخصى خواهد بود .
از طرف ديگر ، خداى قديم كه عالم را ايجاد كرده ، در همان ابتدا اين موجود حركتدار را ايجاد نمود ، همانگونه كه جبرئيل را با وضع ثابت و باقى آفريد ، حركت را كه در اصل حركت ثابت است و نيز وحدت اتصالى دارد آفريد . پس متصل واحد است و در عين حال اجزاء تجددى دارد . پس جهت اثبات : 1 - عنوان حركت كه در خارج هم وجود دارد . 2 - وحدت اتصالى اين موجود خارجى . و جهت تجدد و تغير همان تجدد اجزاء حركت مىباشد .
نكتهاى كه نظريهى اصلاحى اخير را به نقد مىكشد ، اين است كه گرچه براى آن وجود ، تجدد ذاتى قائل شديم ، حال چه ذاتى وجود باشد يا ذاتى ماهيت . در هر صورت ماهيت و ذات از درجات وجود گرفته شده است ، اصل وجود و همهى خصوصيات وجودى آن ممكن اند و نياز به علت دارند . با صرف گفتن اين كه : تجدد ذاتى است ، مشكل حل نخواهد شد ، زيرا اين تجدد ذاتى ماهيت و مفهوم نيست ( تازه بنابر اصالت وجود ، باز به وجود برمىگردد ) . در هر حال ، ذاتى وجود است ، ذات وجود ، حتماً نياز به علت دارد . خلاصه اينكه ذات و ذاتى را هم خدا مىسازد ، و بدون او ذات و ذاتى تحقق ندارد .
ذاتى ماهيت هم از وجود گرفته مىشود .
جنبش ذاتى طبيعت (حركت جوهرى) (فارسى) — صفحة 193
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١٩٣