واسطه بين جاعل و مجعول است . بنابراين ، به مقتضاى اين قاعدهى كلى ، اگر تجدد ذاتى شد ، ذاتى نياز به علت ندارد . « 1 »
بر مبناى قاعدهى منطقى هم گفتهاند :
ذاتى شىء لم يكن معللًا * وكان ما يسبقه تعقلًا
وكان ايضاً بين الثبوت له * وعرضيه اعرفن مقابله
اين عبارت مرحوم حاجى در منظومه است . ابن سينا با تعبير بهترى در قصيدهاش مىگويد :
وكل كلى فاما ان رفع * وجود ما قيل عليه يمتنع
كالجسم للانسان و النبات * فهو الذى له يقال الذاتى
و خلاصه معنايش اينكه ذاتى آن است كه اگر آن را برداريم اصل ذات باقى نماند .
هر گاه پذيرفتيم كه اگر تجدد ذاتى يك شىء شد ، خود شىء و اصل وجود آن علت مىخواهد و تجدد آن نياز به علت ندارد ، بايد سراغ چيزى را بگيريم كه تجدد عين ذاتش باشد .
صدرالمتألهين بر اين عقيده است كه چيزهايى وجود دارد كه حقيت آن عين تجدد و سيلان است و آن طبيعت عالم ماده است كه خود مستلزم تجدد و يا عين تجدد است و به عقيدهى مشهور فلاسفه ، چيزى كه تجدد عين ذاتش است ، حركت و زمان مىباشد .
با پذيرش اين مطلب ، اشكال ديگرى رخ مىنمايد و آن اين كه : اگر ذات طبيعت ، تجدد است و يا ذات حركت و زمان ، تجدد و سيلان است ، چگونه مىتوان اين نكته را به خداربط داد كه ذاتش عين ثبات
هامش
( 1 ) - همان ، ج 3 ، ص 68