بد نامى حيات دو روزى نبود بيش * آن هم كليم ، با تو بگويم چه سان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن * روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت
وجود آدمى براى دنياى فانى نيست ، تا به آن دل بندد و خود را در قفس عالم مادى زندانى كند . بايد سراغ كمال واقعى رفت و آن را كشف نمود .
شاهدى كز عشق او عالم گريست * عالمش مىراند او را جرم چيست
جرمش آن كه زيور عاريه بست * كرد دعوا كين حلل مال من است
واستائيم آن كه تا داند يقين * خرمن آن ماست خوبان خوشه چين
تا بداند كاين حلل عارى بود * پرتوى بود آن ز خورشيد وجود
مولوى ، در اشعارش ، انسان را عاشق كمال مىداند ، و عشق حقيقى را عشق به كل دانسته ، ( كل يعنى واحد جامع همه ) عشاق جزء را محروم از دسترسى به حقايق مىداند : ( ماند از كل آن كه شد مشتاق جزو ) .
چون كه جز وى ، عاشق جز وى شود * زود معشوقش به كل خود رود
همچو آن ابله كه تاب آفتاب * ديد بر ديوار و حيران شد شتاب
كسى كه با ديدن نور آفتاب ، در ديوار ، در خيال خود به نورانيت ديوار پى مىبرد و عاشق ديوار مىشود ، از مركز نور غفلت داشته ، راه به كل نخواهد برد . در عالم وجود ، بايد سراغ كمال مطلق رفت . دراين صورت است كه آدمى به مقامى مىرسد كه مىگويد : « ما رأيت شيئاً الا وقد رأيت اللَّه قبله وبعده ومعه وفيه » . اين وصول از طريق برهان دل و غايت حركت است .
عالم به خروش لا إله الا هوست * غافل به گمان كه دشمن است او يا دوست
دريا به وجود خويش موجى دارد * خس پندارد كه اين كشاكش با اوست