ابتدايى زمان است . بر وفق آنچه كه ذكر شد ، زمان آغاز ندارد ، زيرا زمان منتزع از حركت ماده است و حركت در ذات ماده وجود دارد و ماده هم سابقهى عدم ندارد . با اين معنى كه تصور يك زمانى كه مادهاى در عالم وجود نداشته ، درست نيست . چنين زمانى كه هيچ ماده در عالم نباشد ، نداريم . برهان آن چنين است : مادهى اوليهى عالم نياز به ماده ندارد ، از اين رو نياز به مقدمات هم ندارد و اگر حضرت حق آن را ايجاد نكرده باشد ، خلاف فياضيت است ، پس مادهى عالم ازلى و ابدى خواهد بود . از ارسطو نقل شد كه گفت : ( من قال بحدوث الزمان ، فقد قال بقدمه من حيث لا يشعر ) . « 1 »
معناى حدوث زمان اين است كه زمان ، قبلًا نبود ، سپس بود شد ، و معناى زمانى كه نبود و سپس بود شد بر مىگردد به يك زمان پيشين ، يعنى زمانى بود كه زمان نبود ، پس عدم زمان را در زمانى پيش از زمان فرض كرديم ! و در نهايت ، گويندهى حدوث زمانى ، ناخودآگاه به قدم زمان اعتراف مىكند .
در ديدگاه صدرالمتألهين ، زمان از لوازم حركت است و حركت از لوازم طبيعت و طبيعت هم به ماده و جسم قائم است . وى مىگويد :
« فان وجود الحق الجواد لا ينقطع وافاضته وخيره لا ينقضى ولا يحصى » . « 2 »
فيض الهى همواره وجود دارد . با اين كه هر زمانى و هر حادثى جدا جدا حادثاند ، محفوف به دو عدم مىباشند : عدم سابق و عدم لاحق ، ولى ماده ، همواره در عالم وجود دارد . هر حادثى پيش از
هامش
( 1 ) - اسفار ، ج 3 ، ص 148
( 2 ) - همان ، ص 149