به نظر مىرسد كه اين انتساب ناصواب است . چون در ميان متكلمان علاوه بر دو قول گذشته ، اقوال ديگرى هست ، مانند آن كه :
زمان واقعيت خارجى ندارد ، يا واقعيت ذهنى دارد و يا اينكه اصلًا واقعيت ذهنى هم ندارد . در عين حال ، كسى از متكلمان را نمىشناسيم كه قائل به ( متجدد و معلوم بودن زمان ) باشد .
متكلمى كه زمان را موهوم و يا ذهنى مىداند ، چه تجددى براى زمان قائل است ؟ چگونه مىتوان از هر امر متجدد مثل طلوع خورشيد ، چيزهاى نا معلوم را اندازه گرفت ؟ ! اگر مثلًا آمدن زيد موهوم بود ، مقصود از موهوم بودن ، آيا امر ذهنى است يا امر خارجى غير قطعى و يا چيز ديگر ؟ و اگر چنانچه آمدن زيد قطعى شد ، چگونه ارزيابى مىشود ؟ اگر گفته شود : وقت آن معلوم نيست ، در اين صورت ، به زمان آمدن زيد برگشت مىكند ، نه به خود آمدن ، و اگر گفته شود : ذهنى است ، مسلماً آمدن زيد ذهنى نخواهد بود .
احتمال دارد كه استناد اين قول ، سخن بعضى از فلاسفه باشد كه زمان را به مقايسهى دو متغير تفسير كردند . و اگر چنين است ، نبايد اين نظريه را به متكلمان نسبت داد .
ج - زمان در ديدگاه عرفا : زمان در عرفان و تصوف معنايى و سيعتر از زمان متقدر دارد . آنان گويند : زمان ، ظرف وجودات ، حتى وجودات مجرد است . با اين بيان ، سخن ابوالبركات بغدادى تقريب مىشود كه گفته بود : ( زمان مقدار وجود است . ) « 1 »
و قيصرى هم ، زمان را به ( مقدار بقاءالوجود ) معنى كرده است ، چنان كه آورده است :
هامش
( 1 ) - رسائل فلسفيه زكرياى رازى ، ص 276