و گرنه تسلسل لازم مىآيد و تسلسل هم محال است . وقتى كه مادهى عالم واحد باشد ، طبق مبناى حركت در جوهر ( كه قبلًا هم توضيح داديم ) ، صورت عالم هم واحد است و همهى صور بعدى ، كمالات صورت قبلى را دارند و در حال حركت به سوى مراحل استكمال پيش مىروند .
با اين برهان ، مادهى اوليهى عالم ، نياز به ماده ديگرى ندارد و ماده هم همان حامل جهت قابلهى عالم است چون قابليت و استعداد نياز به حاملى دارد كه جهت قابله را به دوش بكشد و اين حامل ، چيزى غير از مادهى واحد نيست . و از آنجا كه خداوند فياض على الاطلاق است ، پس مادهى اوليهى عالم ، همواره به فيض وجودى حق تعالى وجود داشته است .
اشكال نشود كه در روايت آمده است : ( كان اللَّه و لم يكن معه شىء ) يعنى زمانى بود كه خدا بود و چيز ديگرى نبود . چون ( كان ) در اينجا به معناى زمان نيست تا گفته شود : زمانى بود كه خداوند بود و غير از او هيچ چيز نبود . خدا كه در زمان نيست ، بلكه فوق زمان است و كلمهى ( كان ) در اين موارد اشاره به رتبه است مانند : « كان اللَّه سميعاً بصيراً » . در تعبيرات فارسى مىتوان چنين گفت : ( خداوند همواره بود و هيچ چيز با او نبود ) يعنى هيچ چيز در رتبهى الوهيت نبود ، چنان كه هم اكنون خدا هست و هيچ چيز در رتبهى او نيست . با توجه به فياضيت خداوند ، نمىتوان تصور كرد كه لحظهاى فيض وجودى حق تعالى قطع شده باشد . خداوند هم واجبالوجود است و هم واجب الصفات . فياضيّت خداوند دائمى است اساساً اين عيب و نقص
جنبش ذاتى طبيعت (حركت جوهرى) (فارسى) — صفحة 146
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١٤٦