بعضى از متكلمان گفتهاند : زمان ، امر موهوم و غير واقعيت دار است . و چون زمان امر واقعى خارجى نيست ، اشكالى ندارد كه گفته شود : زمانى بود كه عالم نبود .
در اينجا ، لازم است به مدعيان موهومى بودن زمان ، گفت : اولًا ، در اين صورت قبليت و بعديت زمانى تصور ندارد ، زيرا در واقع زمان نيست تا قبل و بعدى باشد . ثانياً ، اگر زمان را امر غير واقعى بدانيم ، منكر بعضى از بديهيات شدهايم . مثلًا سرعت و بطأ حركتها ، با زمان سنجيده مىشود : حركت سريع ، حركت بطىء ، و متعادل داريم ، اينها چگونه توجيه مىشوند . به خاطر همين محظورات است كه بعضى از متكلمان ، به جاى موهومى بودن زمان ، گفتهاند : « زمان وجود دارد ولى منشأ انتزاعش عالم ماده نيست و زمان از حركت ماده منتزع نشده است . زمان ، ( مقدار الوجود ) است و وجود حقيقى هم خداست » . اين سخن هم ناصواب است و مقدار الوجود بودن زمان با آن مفهومى كه ما از زمان به عنوان قبليت و بعديت غير مجامع و سرعت و بطأ حركت داريم ، سازگارى ندارد . و با قول به اينكه منشأ انتزاع زمان ( مقدار الوجود ) باشد ، چگونه مىتوان حدوث عالم را ( با اين مفهوم رايج ) ثابت نمود ؟ ! بعلاوه معنى ندارد زمان را مقدار وجود حقيقى يعنى خدا بدانيم ، مگر خداوند مقدار دارد ؟ مقدار « كم » است كه از عوارض مىباشد .
ماترياليستها هم فرقى ميان قديم بالذات و قديم بالزمان نمىگذارند . در قديم بالزمان ، هر قدر به عقب برگرديم زمانى وجود دارد كه خود از حركت ماده متولد شده است . اگر اينگونه باشد ، براى زمان قدمتى نيست . چون بعد از ماده ، زمان به وجود مىآيد . و در اين
جنبش ذاتى طبيعت (حركت جوهرى) (فارسى) — صفحة 143
مساهمون: الشيخ محمد علي الگرامي القمي
ص١٤٣