محمول است . واضح است كه هر گونه صفت و عارضه شىء عيناً صفت و عارضهى آن شىء است . در جمله « زيد ايستاده است » ، ايستادگى - كه صفت زيد است - عيناً صفت زيد است . كسى مدعى اين سخن نبود كه صفت شىء ، صفت شىء نيست .
نويسنده ، سپس در تفسير جمله مذكور چنين نوشتهاند : « به سخن ديگر : اعراض و صفات هر شىء از نظر هستى از مراتب وجود جوهرند » ، اين نكته سخن و تعبير ديگرى از سخن پيشين ايشان نيست . اين كه گفتهاند اعراض از مراتب وجود جوهرند ، به اين معناست كه وجود عرض ، وجود لغيره و غير مستقل است ، نه آن كه عرض ، عين جوهر است . و مقصود از مراتب ، آن است كه وجود لنفسه عرض ، عين وجود لغيره آن است .
سپس افزودهاند : « نو شدن اعراض جز از طريق نو شدن جوهر ميسر نيست » ؛ ولى اين جمله هم ربطى به اين دليل ما در بحث حركت جوهرى ندارد . سخن در اين بود كه عوارض ، علائم تشخصند نه مشخص . مقصود ما آن بود كه از اين طريق ، به حركت در جوهر استدلال كنيم ، اما ايشان از يكى بودن صفات شىء با شىء و اين كه صفت شىء از مراتب جوهر است ، سخن مىگويند .
ج ايشان نوشتهاند : « اعراض و صفات هر شىء از نظر هستى از مراتب جوهرند » ؛ اين مدعاست و برهانى بر آن اقامه ننموده است . « 1 »
علاوه بر نكات ضعف مذكور ، در تقرير برهان سومى كه براى
هامش
( 1 ) - ناگفته نماند كه در كلام ملاصدرا ، جملهاى مثل « وجود عرض ، تابع وجود جوهر است » يافت مىشود ، اما اين تعبير با تعابيرى كه در برهان مذكور ( حركت علائم ، حاكى از حركت ذوالعلامه است ) تفاوت دارد و سخن در اصل برهان است نه مطالب ديگر